احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٧٩
برادران گفتند:«ماگروهی نیرومند هستیم، اگرگرگ او را بخورد، ما از زیانکاران خواهیم بود» هرگز چنین چیزی ممکن نیست، ما به تو اطمینان میدهیم.
یعقوب علیه السلام هرچه دراین مورد فکر کردکه چگونه با حفظ آداب و پرهیز از بروز اختلاف بین برادران،آنان را قانع کند،راهی پیدا نکرد، جز اینکه صلاح دید تا این تلخی را تحمّل کند و گرفتار خطر بزرگتری نگردد، ناگزیر اجازه داد که یوسف علیه السلام را با خود ببرند.
آنها لحظه شماری میکردند که فردا فرا رسد و تا پدر پشیمان نشده، یوسف علیه السلام را همراه خود ببرند. آن شب، صبح شد. صبح زود نزد پدر آمدند و یوسف علیه السلام را با خود بردند، وقتی که آنها از یعقوب علیه السلام فاصلهبسیارگرفتند، کینههایشان آشکار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقامجویی از یوسف علیه السلام پرداختند.
وی در برابر آزار آنها نمیتوانست کاری کند، آنها به گریه و خردسالی او رحم نکردند و آماده اجرای نقشه خود شدند.
پیراهن یوسف علیه السلام را از تنش بیرون آوردند و او را بر سر چاه آورده و در چاه انداختند.
یوسف علیه السلام در درون چاه قرار گرفت، در میان تاریکی اعماق چاه با آن سنّ کم[١] تنها و درمانده شده، به خدا توکّل کرد، خداوند نیز به او لطف نمود، فرشتگانی را به عنوان محافظ و تسلّی خاطر او، نزد وی فرستاد و به او وحی نمود:
«ناراحت نباش!روزی خواهد آمد، که برادرانِ خود را، از این کار بدشان آگاه خواهی ساخت، آنها نادانند و مقام تو را درک نمیکنند».
[١] . روزی که یوسف در چاه افکنده شد، بیشتر از ده سال نداشت و بعضی روایات، آن را میان هفت تا دوازده سال متغیّر میدانند و یعقوب علیه السلام در آن وقت مردی چهل ساله بود. (مجمع البیان ، ج ٥ ، ص ٣٢٨).