احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٧٨
یوسف علیه السلام را بکُشید و یا او را به سرزمین دور دستی بیندازید، تا توجّه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن، از گناه خود توبه میکنید و افراد صالحی خواهید بود.
یکی از برادران،[١] اشاره کرد که: یوسف علیه السلام را نکشند، بلکه او را در جایی دور از چشم مردم در چاهی بیندازند، شاید کاروانی از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد و بدین ترتیب به هدف خود که دور کردن او از پدرش بود، رسیده باشند و از گناه کشتن یوسف علیه السلام رهایی یابند.
برادران همین پیشنهاد را پذیرفتند وتصمیم گرفتنددر وقت مناسبی همین نقشه و نیرنگ را اجراء کنند. در یکی از روزها نزد پدرشان یعقوب علیه السلام آمدند و از پدر خواستند تا یوسف علیه السلام را همراه خود به صحرا ببرند و در آن جا در کنار آنها بازی کند، در این مورد بسیار اصرار کردند، ولی یعقوب علیه السلام پاسخ مثبت به آنها نمیداد.
بعد از آنکه احساس کردند پدر، وی را از آنها دور نگاه میدارد، بدو گفتند: پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسف به ما اطمینان نمیکنی؟ در حالی که ما او را دوست داریم و به او مهربان هستیم، فردا او را با ما به دشت و سبزهزارها بفرست، تا درآنجا بازی کند و به شادمانی پرداخته و گردش نماید و ما مواظب او هستیم.[٢]
پدرشان که علاقه زیادی به یوسف علیه السلام داشت به آنان پاسخ داد: من از بردن یوسف علیه السلام غمگین میشوم و از این میترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.
[١] . بنا بر نقل روایات، آن شخص که این پیشنهاد را مطرح کرد، یکی از فرزندان «لیّا» همسر و دختر خاله یعقوب علیه السلام بود، (روبیل یا یهودا و یا لاوی). تفسیر مجمع البیان ، ذیل آیات ٩ و ١٠ سوره یوسف.
[٢] . اقتباس از سوره یوسف ٨-١٤.