احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٧٠
وقتی که ذوالقرنیناز کار ساختن آن سد وسنگر بینظیر فارغ شد، بسیارخوشحال شد که گامی راسخ برای نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است و طبق روش مستکبران میبایست به آن مباهات کند و بر خود ببالد و یا منّتی بر سر آن گروه بگذارد.
امّا چون مرد خدا بود با نهایت ادب چنین اظهار داشت: این از رحمت پروردگار من است، اگر علم و آگاهی دارم و به وسیله آن میتوانم چنین گام مهمّی بردارم، از ناحیه خداست و گمان نکنید که این یک سدّ جاودانی و ابدی است. نه! هنگامي که فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم میکوبد و به یک سرزمین صاف و هموار مبدّل میسازد و وعده پروردگار من حق است.[١]
سپس از آن منطقه بازگشت و به سرزمین «دَوْمه الجندل» (واقع در سرزمین مرزی بین سوریه و عراق) که خانهاش بود مراجعت نمود و در همانجا بود تا مرگش فرا رسید.[٢]
[١] . سوره کهف/ ٩٢-٩٨.
[٢] . تفسیر نورالثقلین ، ج ٣ ،ص ٣٠٤ . روایت شده که: ذوالقرنین دوازده سال از عمرش گذشته بود، که پادشاه شد وسی سال در پادشاهی ماند.(حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ١٦٣).