احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٦٢
ولی جبرئیل علیه السلام ستونی از نور را در جلو لوط علیه السلام قرار داد و به او گفت: در میان نور بیا، کسی متوجّه نخواهد شد، لوط علیه السلام و خانوادهاش به این ترتیب از درون نور از شهر بیرون رفتند.
همسر لوط علیه السلام که از جریان آگاه گشته بود، درصدد خبرچینی بود که خداوند سنگی به سوی او فرستاد و او هماندم به هلاکت رسید.
وقتی که طلوع فجر شد، چهار فرشته، هر یک در یک قسمت از شهر قرار گرفتند، آن سرزمین را از ریشه برکنده و به آسمان بردند و سپس آن را بر قوم شرور لوط علیه السلام وارونه و زیررو کردند و در همان بین، سنگ پارههایی از گِل، چون سنگ سخت به صورت پیدرپی و منظّم بر آنها باریدن گرفت، که خود شکنجه و عذابی از ناحیۀ خداوند بر آنها بود.
بدین ترتیب شهر قوم لوط علیه السلام زیرورو شد و خودشان با بدترین وضع هلاک و نابود شدند.[١]
حضرت لوط علیه السلام پس از این ماجرا مدّتی زنده بود، سرانجام از دنیا رفت و در نزدیک مسجد الخلیل به خاک سپرده شد.
[١] . سوره هود/ ٨١.