احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٦١
وقتی که در مقابل خانه او هرج و مرج بالا گرفت و لوط علیه السلام موفّق نشد قومش را قانع کند، آنگاه جبرئیل به فرشتگان گفت: او نمیداند چه قدرتی را خداوند به او ارزانی داشته است، لوط علیه السلام که صحبت آنها را شنید خواست، که آنان خود را معرّفی کنند.
آنها از حقیقت خود برای لوط علیه السلام پرده برداشتند، وی وقتی متوجّه حضور جبرئیل علیه السلام شد، از علّت حضور آنان جویا شد. جبرئیل علیه السلام گفت: ما برای هلاکت و نابودی قوم تو مأموریت یافتهایم.
چیزی نگذشت که قوم لوط علیه السلام درب خانه را شکسته و وارد منزل او شدند، جبرئیل علیه السلام که در منزل حضور داشت با به حرکت درآمدن بالهایش و کوبیدن در سر و صورت آن عدّه، باعث شد که چشمشان کور و نابینا شود.[١]
قوم لوط علیه السلام وقتی این صحنه را مشاهده کردند دریافتند که عذاب آنها فرا رسیده است.
سپسفرشتگانبه لوط علیه السلام گفتند: اینمردم هرگزنخواهند توانست، آسیبی به تو رسانند و یا آبرویت را در نزد ما بریزند، اینک تو شبانه با خانوادهات از این شهر خارج شو، و هیچ کدام از شما پشت سر خود را ننگرد، تا هراس و وحشت عذاب را ببیند، مبادا به تو آسیبی برسد، ولی همسرت را که به تو خیانت ورزید، با خود بیرون مبر، زیرا او نیز مانند قومت باید به هلاکت برسد و زمان هلاکت آنها صبح است و صبح نزدیک است.
در میان قوط لوط علیه السلام دانشمندی وجود داشت، به آنها گفت: عذاب فرا رسیده، نگذارید لوط علیه السلام و خانوادهاش از شهر بیرون روند، چرا که وجود او مانع نزول عذاب الهی است، آنها خانه لوط علیه السلام را محاصره کردند تا نگذارند، وی از خانهاش بیرون رود.
[١] . سوره قمر/ ٣٧.