احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٥٩
وقتی که برای ابراهیم علیه السلام عذاب قوم لوط علیه السلام قطعی شد، دیگر هیچ نگفت و تسلیم فرمان خدای بزرگ بود. فرشتگان ابراهیم علیه السلام را به قصد شهرسَدوم (قوم لوط) ترککردند،تا با لوط علیه السلام نیزملاقاتی داشته باشند. به حضور لوط علیه السلام وارد شدند، لوط علیه السلام جوانان زیبایی را دید و در این موقع مشغول آبیاری زراعتش بود.
به آنها گفت: شما کیستید؟ آنها گفتند: ما مسافر راه هستیم، امشب مایلیم مهمان تو باشیم.
لوط علیه السلام ، با توجّه به قوم منحرف و زشتکارش از يك سو، و ورود جوانان زیبا از سوی دیگر، در فشار روحی قرار گرفت که چه کند؟ اگر این جوانان را مهمان کند، ترس آبروریزی است، این فکر چنان او را ناراحت کرد که به خود گفت: امروز روز سخت و دشواری است.[١]
امّا لوط مهماننواز، چارهای جز این نداشت که مهمانان را به خانۀ خود ببرد، آنها را به سوی خانهاش راهنمایی کرد.[٢]
ولی برای اینکه آنها را از ماجرا باخبر کرده باشد، در وسط راه به آنها گفت: این شهر مردم زشتکار و منحرفی دارد و به این ترتیب آنان را از برخورد زشت قوم خویش با مهمانان تازه وارد، آگاه ساخت.
مهمانان وارد خانه لوط علیه السلام شدند، لوط علیه السلام نزد همسر خویش آمد و از او خواست که ورود مهمانان را به منزلش، از قوم خویش پوشیده دارد و او نیز در عوض، کارهای زشت او و گذشته تاریکش را خواهد بخشید.
[١] . اقتباس از سورههای هود/ ٧٤-٧٧ ؛ عنکبوت/ ٣١، ٣٢.
[٢] . در بعضی روایات آمده، که لوط آنقدر مهمان های خود را معطل کرد تا شب فرا رسید، شاید در تاریکی، دور از چشم آن قوم شرور و آلوده، بتواند با حفظ آبرو از آنان پذیرایی کند (تفسیرالمیزان ، ج ١٠ ، ص ٣٦٢).