احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣٧
نمیتوانست فرزند عزیزش را فراموش کند، از این رو گاه و بیگاه، به سراغ اسماعیل علیه السلام میآمد و از حالش تفقّد میکرد.
در یکی از سفرها که به سوی مکّه رهسپار شد سوار بر الاغ، خسته و کوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود میگفت: تمام این رنج ها با دیدار اسماعیل و هاجر رفع خواهد شد، ولی این بار وقتی نزدیک رسید، دید هاجر به پیش نمیآید. کمکم به پیش آمد با زنی روبرو شد که همسر اسماعیل علیه السلام بود، پس از احوالپرسی فهمید که هاجر از دنیا رفته. قلب مهربان ابراهیم علیه السلام به طپش افتاد، به یاد مهربانیهای هاجر اشک ریخت و از این مصیبت جانکاه به خدا پناه برد.
از همسر اسماعیل پرسید: شوهرت کجاست؟
گفت: او در پی تحصیل روزی بیرون رفته است. آنگاه از سختی معیشت و تلخی زندگی، پیش ابراهیم علیه السلام گله کرد. این گلهمندی و نارضایتی از زندگی، ابراهیم علیه السلام را خوش نیامد و آن زن را شایستۀ همسری فرزند خود نیافت و بی درنگ از آنجا بازگشت و هنگام بازگشتن، بوسیله آن زن سلام و تحیّت خود را به فرزند ابلاغ کرد و به او پیام داد که «آستانۀ خانهاش را تغییر دهد.»
و مقصود ابراهیم علیه السلام از این کنایه، آن بود که اسماعیل علیه السلام همسرش را تبدیل کند و با زنی متناسب با مقامش همسری گزیند.
طولی نکشید که اسماعیل علیه السلام باز آمد و از مشاهدۀ اوضاع و احوال دریافت که کسی در غیاب او به منزلش درآمده.
از همسر خود پرسید: آیا امروز کسی از اینجا گذشته است؟ گفت: آری؛ پیرمردی با این علائم و صفات به اینجا آمد و سراغ تو را گرفت و از حال و گزارش زندگانی تو جستجو کرد. پس من وضع زندگی و شدّت دست تنگی خود را، با او باز گفتم.