احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣٢
ابراهیم علیه السلام نذر کرد که اگر دارای فرزند پسر بشود، او را برای خدا قربانی نماید.
یک روز ساره به ابراهیم علیه السلام گفت: از من که فرزندی به دست نیاوردی، اگر مایل باشی، هاجر کنیز خود را به تو میبخشم. ابراهیم علیه السلام راضی شد، ساره هاجر را به ابراهیم علیه السلام بخشید، از این پس وی همسر ابراهیم علیه السلام گردید و پس از مدّتی دارای فرزندی شد که نام او را «اسماعیل»[١] گذاشتند.
این همان فرزند صبور و بردباری بود که ابراهیم علیه السلام از درگاه خدا درخواست نموده بود و خداوند بشارت او را به ابراهیم علیه السلام داده بود.[٢]
با داشتن این فرزند، کانون زندگی ابراهیم علیه السلام ، زیبا و شاد شد، چرا که اسماعیل علیه السلام ثمرۀ یک قرن رنج و مشقّتهای ابراهیم علیه السلام بود، طبیعی استکه ساره نیز به خصوص هنگامی که چشمش به چهره اسماعیل علیه السلام میافتادآرزو میکرد که دارای فرزند باشد، حس هووگری گاهی به صورتهای رنجآور در ساره بروز میکرد، او وقتی که میدید ابراهیم علیه السلام فرزند نوگلش اسماعیل علیه السلام را در کنار مادرش در آغوش میگیرد، و او را میبوسد و نوازش مینماید، در درون ناراحت میشد و در غم و اندوه فرو میرفت.
سرانجام آتش رشک و حسد ساره، نسبت به هاجر زبانه کشید و نتوانست تحمّل وجود هاجر را با ابراهیم علیه السلام بنماید، از این رو به ابراهیم علیه السلام گفت: این زن و کودک خود را برگیر و برو در جایی که شما را نبینم، زیرا میترسم کاری انجام دهم، که مورد خشم خداوند قرار گیرد.
ابراهیم علیه السلام ، همسر دومش هاجر و فرزندش اسماعیل علیه السلام را بر الاغی بنشاند و خود هم با ایشان به راه افتاد، مقداری آب و خوراک هم با خود بردند و به سوی مقصد نامعلوم رهسپار شدند.
[١] . ابراهیم علیه السلام در سن نود و نُه سالگی و هاجر در سن هفتاد سالگی صاحب فرزندی به نام اسماعیل علیه السلام شدند (بحارالانوار ، ج ١٢ ، ص ٩٠، ١٠٦).
[٢] . سوره صافات/ ١٠٠.