احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣٠
پادشاه گفت: در این صورت من به تو نسبت به برادرت مهربانتر خواهم بود. خواست نزد ساره برود، ساره از او دوری جست، پادشاه قصد کرد خود را به او نزدیکتر نماید، دست فرا داشت که ساره را در آغوش بگیرد.
ساره دعا کرد، دست پادشاه خشک شد. سلطان متعجّب گردید و از ساره دست برداشت، کنیزکی داشت به نام «هاجر» که از قِبْطِیان بود،[١] به ساره بخشید و گفت: تو با این کنیز و برادرت از شهر من بیرون بروید.
ساره داستان خود را با پادشاه برای ابراهیم علیه السلام بازگو کرد، ابراهیم علیه السلام خداوند را سپاسگزاری نمود و فردای آن روز با ساره و هاجر از مصر بیرون رفتند و دوباره به سوی شام آمدند،آنهم به سرزمین فلسطین، در جایی که هیچ کس در آنجا وجود نداشت، هاجر و ساره را در صحرایی بنشانید، خود به دنبال آب رفت و هرچه جستجو کرد نیافت، بناچار چاهی حفر نمود و از آن چاه آب بیرون آمد.
ابراهیم علیه السلام پس از توقّف در صحرا هر قدر آذوقه که به همراه داشت تمام شد و تا شهر مسافت زیادی بود، به ساره گفت: در این مکان باشید تا من به دنبال آذوقه روم، پس از پیمودن یک فرسنگ راه، سرگردان و متحیّر ماند که چه کند.
به ناچار جوالی که همراه داشت، پر از ریگ صحرا کرد و با دست خالی به سوی ساره برگشت. ساره با دیدن جوال که پر بود خوشحال شد. ولی از اندرون جوال بیخبر بود، ابراهیم علیه السلام پس از ورود از کثرت خستگی چیزی نگفت و به خواب رفت.
[١] . هنگامی که پادشاه مصر (سنان بن عُلوان) کرامات و معجزاتی را از حضرت ابراهیم علیه السلام و همسرش ساره دید، هاجر را که از کنیزان زیبا و باهوش او بود، به عنوان خدمتگزار به ساره بخشید، شرافت و فضیلت هاجر فوق العاده زیاد است و اکثر اعمال و مناسک حج به تبعیّت از ایثارگری و حرکات فداکارانه وی صورت گرفت و در شرع مقدّس اسلام، نیز تا روز قیامت تشریع گردیده است. آیات زیادی در مورد او و فرزندش اسماعیل علیه السلام نازل شده، از جمله بخشی از آیات سوره ابراهیم است (بحارالانوار، ج ١٢، ص ١٠٦ ؛طبقات ،ج ١ ،ص ٥١ ؛ اعلام قرآن ، ص ١٣١).