احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٢٩
آورده بودند، رهسپار حَرّان[١] گردید و در آن جا اقامت گزید.
در آنجا پادشاهی بود که شیوۀ بتپرستی داشت، ابراهیم علیه السلام از او که مبادا به خاطر توحید و یکتاپرستی وی را آزار دهد، در هراس افتاد.
لذا پس از چندی از آنجا هم کوچ کرد، به سرزمین مصر رفت و در جایی وارد شد که کسی او را نشناسد، ولی خبر ورود ابراهیم علیه السلام به مصر پخش شد و مردم از اطراف به دیدن او میشتافتند، مخصوصاً شنیدند زنی با او همراه است که زیباترین زنان شهر خود به شمار میرفته، خبر ورود ایشان نیز به پادشاه مصر رسید، ابراهیم علیه السلام را احضار نموده و از وی پرسید که: اهل کجاست؟
ابراهیم علیه السلام گفت: اهل بابِل.
پرسید: برای چه به این سرزمین آمدی؟
گفت: دادگری تو را شنیدم و به این سو عزیمت نمودم.
پادشاه گفت: این زن که با تو همراه است کیست؟
گفت: خواهر من است (زیرا اگر میگفت زن من است، ممکن بود به خاطر زیبایی و تصاحب او، ابراهیم علیه السلام را بکشد).[٢]
قبل از ملاقات با پادشاه، ابراهیم علیه السلام به ساره سپرده بود، که اگر از او سئوال شود، او هم بگوید که خواهر ابراهیم علیه السلام است. پادشاه، ساره را نیز نزد خود خواند و به او گفت: این مرد با تو چه نسبتی دارد؟
ساره گفت: برادر من است.
[١] . در تورات با تلفظ حاران آمده، امروزه نیز به صورت روستای کوچکی در حومه اورفه در جنوب ترکیه باقی است. (مزار پیامبران، ص ٥٣).
[٢] . و مراد ابراهیم علیه السلام از گفتن خواهر، خواهر دینی بوده است، و ابراهیم علیه السلام دروغ نگفته بود.