احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٢٤
در یکی از روزها چون تاریکی شب فرا رسید، میان گروهی از قوم خود آمد و به ستارهای در حال حرکت که مورد پرستش قومش بود، نگاهی انداخت و در حضور همه به عنوان اینکه اظهار موافقت با آنان نموده و کنایه ازهمرأیی وی با آنان باشدگفت: این پروردگار من است.
ولی دیری نپایید که این ستاره هنگام روشنایی روز، از دیدهها نهان گردید، در این هنگام ابراهیم علیه السلام به آنها گفت: من به خدایی که ابتدا آشکار و سپس ناپدید شود ایمان نخواهم آورد.
ابراهیم علیه السلام در جلسه دیگری که با همراهان خود داشت، ماه را ملاحظه کرد که با روشنایی خود، از آن سوی افق، تاریکی شب را میشکافت، وی دیگر بار جهت موافقت با عقاید آنان گفت: این پروردگار من است. ولی طولی نکشید که ماه از دیدگان ناپدید شد.
در این هنگام ابراهیم علیه السلام اظهار داشت: اگر خدایی که مرا آفریده، هدایت و ارشادم نکند، در زمرۀ گمراهان خواهم بود.
روزدوم خورشید طلوع کرده و با نورافشانی در وسط آسمان هویدا شد، ابراهیم علیه السلام به اطرافیانش گفت: این پروردگار من است و این بزرگتر است.
وی هنگام ناپدید شدن خورشید، هدفی را که در پی آن بود اعلان داشت، و آن اعلان بیزاری از خدایان آنها بود و گفت: ای مردم، من از آنچه که شریک خدا قرار میدهید بیزارم. من با ایمان و اخلاص رو به سوی خدایی آوردم، که آفرینندۀ آسمان و زمین است و هرگز به خدا شرک نخواهم ورزید.[١]
مشاهدۀ زنده شدن مردگان
ایمان به قیامت و معاد و پاداش خوب و بد در آن روز و زنده شدن مردگان با
[١] . اقتباس از سوره انعام/ ٧٥-٧٩.