احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٢٢
مردم به طور ناخودآگاه در ورطۀ لغزش و اشتباهی که ابراهیم علیه السلام آنها را به اعتراف به آن ناگزیر ساخت گرفتار آمدند، برخی از آنها به بعضی دیگر میگفتند: شما با پرستش معبودهایی که قادر بر سخن گفتن نیستند و نیز متّهم ساختن ابراهیم علیه السلام ، بر خود ستم روا داشتهاید.
ولی پس از آن که حقیقت را دریافتند و از شرم سرافکنده شدند، یکبار دیگر به بحث و مناقشه با ابراهیم علیه السلام پرداختند و گفتند: تو که میدانی این بتها سخن نمیگویند، پس چرا از ما میخواهی از آنها بپرسیم؟
اینجا بود که دلیل و برهان ابراهیم علیه السلام در گوش آنان طنین افکند و با این سخن رسا، زبان آنها را از سخن گفتن باز داشت: آیا به جای خدا، چیزهایی را که به شما سود و زیانی نمیرسانند، می پرستید؟ اُفّ بر شما و معبودانی که به جای خدا میپرستید، آیا اندیشه نمیکنید؟
قوم ابراهیم علیه السلام وقتی که احساس شکست و رسوایی کردند و از سویی هیچ دلیل و برهانی هم نداشتند، از بحث و مناظره صرفنظر کرده و برای سرپوش گذاشتن بر رسوایی خود، به زور متوسّل شدند و او را محکوم به مرگ با آتش کردند[١] و گفتند: او را در آتش بسوزانید و بدین وسیله
[١]. و به دستور نمرود، ابراهیم علیه السلام را زندانی کردند از هر سو اعلام شد که مردم هیزم جمع کنند، یک گودال و فضای وسیع را در نظر گرفتند، بتپرستان گروه گروه هیزم میآوردند و در آنجا میریختند، روز موعود فرا رسید، نمرود با سپاه بیکران خود، در جایگاه مخصوص قرار گرفتند در کنار آن بیابان، ساختمان بلندی برای نمرود ساخته بودند، نمرود بر فراز آن ساختمان رفت، تا از همان بالا صحنۀ سوختن ابراهیم علیه السلام را بنگرد و لذّت ببرد، هیزم را آتش زدند، شعلههای آن به سوی آسمان سرکشید، آن شعلهها به قدری اوج گرفته بود که هیچ پرندهای نمیتوانست از بالای آن عبور کند، اگر عبور میکرد میسوخت و در درون آتش میافتاد.
در این فکر بودند که چگونه ابراهیم علیه السلام را در درون آتش بیفکنند، شیطان به پیش آمد و منجنیقی ساخت و ابراهیم علیه السلام را در درون آن نهادند تا بوسیله آن، او را درون آتش پرتاب نمایند، در این هنگام ابراهیم علیه السلام تنها بود، همه موجودات ملکوتی نگران او بودند، فرشتگان آسمانها گروه گروه از درگاه خداوند درخواست نجات ابراهیم علیه السلام را نمودند، همه موجودات نالیدند.
جبرئیل به خدا عرض کرد: خدایا! خلیل تو، ابراهیم علیه السلام بنده توست و در سراسر زمین کسی جز او، تو را نمیپرستد دشمن بر او چیره شده و میخواهد او را با آتش بسوزاند.
خطاب آمد: ای جبرئیل ساکت باش! آن بندهای نگران است که مانند تو ترس از دست رفتن فرصت را داشته باشد، ابراهیم بندۀ من است، اگر خواسته باشم او را حفظ میکنم و اگر دعا کند دعایش را مستجاب مینمایم.
ابراهیم در میان منجنیق، لحظهای قبل از پرتاب گفت: «اَللّهُمْ اِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلیٍّ وَفاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْن ... خدایا از درگاهت مسئلت مینمایم به حق محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسینo مرا حفظ کن.»
جبرئیل نزد ابراهیم علیه السلام آمد و گفت: آیا به من نیازی داری، ابراهیم علیه السلام گفت: به تو نیازی ندارم، ولی به پروردگار جهان نیاز دارم. در همین لحظه فرمان الهی خطاب به آتش صادر شد: «یا نارُ کُونی بَرْداً؛ ای آتش برای ابراهیم سرد باش.» آتش آن چنان خنک شد، که دندانهای ابراهیم از سرما به لرزه آمد، سپس خطاب بعدی خدا آمد: «وَسَلاماً عَلی اِبراهیمَ؛ بر ابراهیم سالم و گوارا باش.» آن همه آتش به گلستانی سبز و خرم مبدّل شد. (رک: علل الشرایع ، ص ٢٣ ؛ تفسیر نورالثقلین ، ج ١ ، ص ٦٨ ؛ حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ١٢٥).