احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٠٨
اهالی شهرکنار ناقه آمدند وگوشت او را قطعه قطعه نموده و بین خود تقسیم کردندو پختند و خوردند، بچّۀ آن ناقه که مادرش را کشته یافت، به طرف ارتفاعات گریزان شد و با نالههای دردناکی که دل را چاک میداد، در پی مادرش بیتابی میکرد، سپس قوم ثمود نزد صالح علیه السلام آمدند و هر یک گناهِ نحر ناقه را به گردن دیگری میانداخت.
حضرت صالح علیه السلام فرمود: بروید سراغ بچّه ناقه، اگر آن را سالم به دست آوردید، امید آن است که عذاب از شما برطرف گردد. آنها به بالای کوه رفته و به جستجوی بچّه ناقه پرداختند، ولی بچّه ناقه را نیافتند.[١]
سرنوشت قوم ثمود
با کمال بیشرمی نزد حضرت صالح علیه السلام آمده و گفتند: ای صالح! اگر تو فرستادۀ خدا هستی، پس عذابی که به ما وعده داده بودی برایمان بیاور.[٢]
خداوند به صالح علیه السلام وحی کرد: به آنها بگو عذاب من تا سه روز دیگر به سراغ شما خواهد آمد، و آن عذاب وعدهای راستین است.[٣]
صالح علیه السلام پیام خداوند را به آنان ابلاغ کرد. آنها گفتند: اگر راست میگویی آن عذاب را برای ما بیاور.
صالح علیه السلام به آنها فرمود: ای قوم! نشانۀ عذاب این است که چهرۀ شما در روز اوّلِ از این سه روز، زرد میشود و در روز دوم، سرخ میگردد و در روز سوم سیاه میشود.
[١] . رک: مجمع البیان ، ج ٤ ، ص ٦٨١ ؛ بحارالانوار ، ج ١١ ، ص ٣٩٢ ؛ ریاحین الشریعه ، ج ٥ ، ص ٢٨٦.
[٢] . اعراف/ ٧٧.
[٣] . هود/ ٦٥.