احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٠٥
جادو و دروغ پنداشتند.
از میان آن شش نفر هم، بعدها یک نفر کافر گشت و او همان کسی بود که آن شتر را پی کرد و کُشت.[١]
این شتر مدّتی میان آنان بود و از گیاهان زمین تغذیه میکرد و برای آشامیدن آب یک روز میرفت و یک روز دیگر از خوردن آب باز میایستاد، تردیدی نبود که این حالت عدّۀ زیادی از قوم صالح علیه السلام را به خود جذب کرده بود، چرا که آنها وجود این شتر را نشانهای به صدق نبوّت و پیامبری حضرت صالح علیه السلام میدانستند.
امّا این کار، طبقۀ اشراف را به وحشت انداخت و آنها بر نابودی دولت خویش و سپری شدن قدرت و شوکتِ خود، بیمناک شدند. به همین دلیل تصمیم گرفتند ناقۀ صالح علیه السلام را به قتل برسانند.
حضرت صالح علیه السلام متوجّه نقشۀ آنان گردید و به آنها فرمود: ای قوم! چرا پیش از توبه، برای رسیدن عذابی که به شما وعده داده شده، شتاب میکنید؟ ...
ولی قوم او در پاسخش گفتند: ما تو و گروندگانِ همراهت را به فال بد میگیریم، زیرا پس از آنکه تو رسالت خود را برای ما آوردی، قحطی و خشکسالی، دامنگیر ما شد و ...[٢]
اشراف متکبّر، مؤمنان را بر ایمانشان مورد نکوهش قرار میدادند و میگفتند: ما به آنچه شما ایمان آوردهاید کافریم.[٣]
[١] . رک: حیوه القلوب، ج ١،ص ١١١؛ تفسیر عیاشی، ج ٢ ، ص٢٠ ؛ روضه کافی ، ص ١٦١.
[٢] . نمل/ ٤٦، ٤٧.
[٣] . اعراف/ ٧٥، ٧٦.