دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ٦٤
اين اعتقاد، در مسيحيّت به گونهاى مستحكم و غير قابل ترديد بود كه حتى مصلحان مسيحى كه به اعتراض به رفتار سوء كليسا بر مىخاستند و خواهان سلب قدرت از كليسا بودند، به شدت از قدرت مطلقه دولتها و عدم مشروعيت اعتراض بر آنها دفاع مىكردند.
لوتر (١٤٨٣- ١٥٤٦ م.) كه بهعنوان اصلاح كليسا قيام كرد و در برابر كاتوليك، آيين پروتستان را رواج داد، از حق الهى فرمانروايان سخن مىگفت (هرچند به اين وسيله، درصدد نفى قدرت پاپ و كليساى كاتوليك بود) وى دراينباره نوشت:
هيچ مسيحى نمىتواند به مخالفت فرمانرواى خود- خوب يابد- برخيزد، بلكه بايد به هرگونه بيدادگرى تن دردهد .... و هركس كه مقاومت ورزد، لعن خواهد شد.[١] همچنين لوتر در دفاع از زمامداران گفت:
من همواره در جانب كسى خواهم بود كه شورش را تحمّل كند، هرچند كه چنين كارى ظالمانه باشد؛ و با كسى مخالفت خواهم كرد كه سر به شورش بردارد، هرچند كه چنين كارى عادلانه باشد. اگر در مقابل فرمان صريح خدا از حقوق خود سخن بگوييم، هم از تقوا دور است و هم از منطق.[٢] سخن كالوين (١٥٠٩- ١٥٦٤ م.)، نيز كه از پيشگامان اين نهضت بود با استناد به اينكه پولس گفته: «هر نفسى بايد تابع عالىترين قدرتها باشد»، چنين بود:
اگر ما به كلام خدا حرمت نهيم، بايد نه تنها از اميرانى كه با شرافت، وظايف خود را نسبت به ما به انجام مىرسانند، بلكه از همه كسانى كه به طريقى فرمانروا گرديدهاند، اطاعت كنيم ... ما بايد از طرد يا تجاوز بر مقام رفيع و ارجمند فرمانروايان حذر كنيم، هرچند كه برخى از خداوندان آن سزاوار آن نيستند و با بيدادگرى خود، آنرا مىآلايند.[٣] در سال ١٦٨٩ م. بوسوئه كتابى تحت عنوان «سياست متخذ از كتاب مقدس» انتشار داد، و در آن، منشأ قدرت سلاطين را اراده الهى دانست و معتقد گرديد كه هيچ
[١] - همان، ص ٣٧٥.
[٢] - همان، ص ٣٧٦.
[٣] - همان، ص ٣٧٦.