دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ٣٣
هر كدام، ارائه كند.
ترسيم «جامعه آرمانى» يا مدينه فاضله نيز، توقع ديگرى است كه از يك ايدئولوژى وجود دارد.
به علاوه، ايدئولوژى و مكتب مىتواند بيشترين نقش را در وفاق اجتماعى داشته باشد؛ چرا كه گرچه تا ديروز گرايشهاى خونى، قومى و قبيلهاى و ملّى بر جوامع انسانى حاكم بود و افراد بشر را به يكديگر نزديك و پيوند مىداد و منشأ يك سلسله آرمانهاى جمعى مىگرديد و جامعه را وحدت و جهت مىبخشيد، ولى امروزه رشد و تكامل علمى و صنعتى، آن پيوندهاى احساسى و عاطفى را سست نموده، در نتيجه گرايش به «فرديت» شدت يافته است. ازاينرو، آن چه بشر امروز، و به طريق اولى، بشر فردا را وحدت و جهت مىبخشد و آرمان مشترك مىدهد، ملاك خير و شر، و بايد و نباشد برايش مىگردد، يك فلسفه زندگى انتخابى، آگاهانه، آرمانخيز، مجهّز به منطق، يعنى يك ايدئولوژى جامع و كامل است.
برخى از متفكران علوم اجتماعى، ضرورت پيوستن به يك «فلسفه عملى منسجم» را اين گونه توضيح دادهاند:
واقعيت اين است كه نياز زورآورى به فلسفه عملى محسوس است. انسان امروزى، خيلى جدّىتر از انسان ديروز مجبور است موضع و موقع خويش را در جهان دريابد. او براى اينكه آسوده زندگى كند، مجبور است كه خود را با جهانى كه در آن زندگى مىكند، هماهنگ سازد؛ زيرا ديگر نمىتواند با تصديق عرف و عادات و تعصبات محيط، احساس آسودگى كند. واقع امر اين است كه او برخلاف اسلافش، ديگر قرارگاهى ندارد، و جامعه او خيلى سريعتر از گذشته، در حال تغيير و تحول است. تصور انسان خودآگاه امروزى از خودش، تنها به آن چه كه از خودش مىداند محدود نيست، بلكه آن چه را هم كه «مىخواهد باشد»، دربر مىگيرد. ترديدى نيست كه او آن چه مىخواهد باشد، نيست.
او همان است كه هست، و آرزوهايش را هم نه از علم مىگيرد و نه حتّى از علوم اجتماعى، بلكه آنها را به طور مستقيم يا غير مستقيم، از يك فلسفه عملى برمىگيرد. خواه اين فلسفه عملى به مذهب و متافيزيك ملتزم باشد يا نباشد. چنين انسانى ديگر نمىتواند غافلوارانه