دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ٤٢٣
معنايش اين است كه هرجومرج باشد. اگر يك سال حكومت در يك مملكتى نباشد، نظام در يك مملكتى نباشد، آنطور مملكت فساد پيدا مىكند كه آن طرفش پيدا نيست.
چنين كسى اگر مغرض نباشد، اگر دست سياستى اين كار را نكرده باشد، بايد خيلى آدم نفهمى باشد.[١] فقهاى شيعه از يك سو، مسئوليتها و اختيارات حاكم اسلامى را در ابواب مختلف فقه برشمرده و ضرورت مراجعه به حاكمان شايسته را در حل معضلات اجتماعى و اجراى احكام قضايى و سياسى، مورد تأكيد قرار دادهاند، و از سوى ديگر، بر كنارهگيرى از حكام جور و عدم همكارى با ايشان- مگر در شرايط استثنايى، از قبيل اضطرار و تقيه- تصريح كردهاند. بدون ترديد، اين دو نكته از مسلّمات فقه شيعه به شمار مىآيد و هيچيك از فقها، در آن درنگى ندارند.
علاوه براين، متون فقهى شيعه نشان مىدهد كه فقاهت و عدالت از شرايط لازم حاكم اسلامى است و كسانى كه از اين دو شرط بىبهره باشند، صلاحيت رهبرى جامعه را نداشته و دخالتشان در شئون رهبرى، غير مشروع است.
پس از قبول نكات بالا، آنچه امروز مطرح مىشود، اين است كه حكومت فقيه عادل و با كفايت از چه خاستگاهى برخوردار است؟ آيا اين منصب، از «نصب الهى» و جعل شرعى اعتبار مىيابد و يا رأى و انتخاب مردم بدان اعتبار و مشروعيت مىبخشد؟
برخى فقهاى معاصر، احتمال دوم را ترجيح دادهاند؛ ولى خود تصريح كردهاند كه چنين ديدگاهى در فقه شيعه سابقه نداشته است و هيچكس از فقها يا متكلمان مذهب، مشروعيت دخالت فقيه در شئون حكومتى و قضايى را منوط به رأى و انتخاب مردم ندانسته است، بلكه چنين نظريهاى را حتى در حد يك احتمال هم مورد توجه قرار ندادهاند:
آشكار است كه مباحث بزرگان، در تأليفاتشان، نمايانگر آن است كه «نصب» متعين بوده و تنها راه است. آنان به انتخاب از سوى مردم توجهى نداشته و در نظرشان فقها به شكل
[١] - صحيفه نور، ج ١٩، ص ١٩٧.