دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ٢٩
يكى ديگر از منتقدان سياست ايدئولوژيك، چنين استدلال مىكند:
ايدئولوژى مىتواند برخى از افراد جامعه را به يكديگر پيوند دهد، و گروهبندىهايى پديد آورد؛ ولى ايدئولوژى نمىتواند محور و مركز «جامعه مدنى» قرار گيرد؛ زيرا جامعه مدنى، با تكثر گروهها، منافع و ارزشها شكل مىگيرد. ازاينرو، به مجموعه مشتركى از ارزشهاى معتدل، ملايم و متقاطع، نيازمند است. بنابراين، تلاش براى ايجاد جامعهاى مدنى حول يك مركز مشترك و اتحاد شديد و مستمر، به انهدام آزادى و ديگر ارزشهاى سياسى جامعه مدنى مىانجامد.[١] اظهار نظرهاى مخالفان حضور ايدئولوژى در سياست، نشان مىدهد كه:
اوّلا، اگرچه ايدئولوژىها، آرمانهاى سياسى را مشخص مىكنند، ولى اگر اين آرمانها قابل انطباق با واقعيتها نباشند و عينيتهاى اجتماعى، وصول به آن آرمانها را غير ممكن جلوه دهند، اعتبار ايدئولوژى مورد ترديد قرار مىگيرد. ازاينرو، ارائه تصويرهاى كلى تنها در صورتى اميدبخش و راهگشا است كه به زهنيتگرايى و بريدگى از شرايط و امكانات موجود نينجامد.
ثانيا، از شرايط حتمى و ضرورى توفيق سياست ايدئولوژيك، «مقبوليت» است.
در اثر قبول عمومى و پايگاه فكرى، ايدئولوژى، بر هيچ گروهى نقش تحميلى نخواهد داشت؛ ولى اگر در جامعه مدنى، ايدئولوژى نقش عارضى، آن هم صرفا در نزد برخى از مردم داشته باشد، تلقّى ديگران از آن، تحميل، و نقش اجتماعى آن در جامع، محدوديّتآفرينى خواهد بود.
ثالثا: ايدئولوژىها معمولا به خاطر ارائه آرمانها، به عنوان تحريككننده و برهم زننده نظم موجود شناخته شدهاند. ازاينرو، مخالفان تغييرات تند و انقلابها درصدد بودهاند تا با بيرون كردن ايدئولوژى- به خصوص اگر داعيه فراگيرى دارد- وضع موجود را تثبيت، و اصلاح را به عنوان طريق عقلايى، جايگزين انقلاب نمايند.[٢]
[١] - همان، ص ٨٣.
[٢] - ماركوزه وپوپر، انقلاب يا اصلاح، ترجمه وزيرى، ص ٦٥.