دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ٥١٩
گرفته است: «فانهم حجّتى عليكم و انا حجة اللّه». و اين، خود مىفهماند كه حجت بودن در هر دو مورد، بر يك محور بوده و از يك معنا و مفهوم برخوردار است. در روايتهاى فراوانى، ائمه عليهم السّلام به عنوان «حجج الهى» معرفى شدهاند. اينروايتها توضيح مىدهد كه آنان دراراى منصب الهى بوده و براساس آن، رهبرى جامعه و زعامت امت را بر عهده دارند. البته ائمه عليهم السّلام به معناى ديگرى نيز حجج الهىاند؛ چرا كه واسطه فيض حضرت حق بوده و نظام هستى، بر هستى آنها قرار مىيابد؛[١] ولى واضح است كه اين نقش تكوينى در سراسر هستى، به راويان احاديث سپرده نشده و نمىتواند به عنوان علت براى ملجأ بودن فقها در رويدادها تلقى شود. ازاينرو، «حجّت» در خصوص اينروايت، ناظر به آن نقش تكوينى نمىباشد و صرفا به نقش اجتماعى آنها در جامعه نظر دارد.
درعينحالاين شبهه در نزد برخى مطرح بوده است كه حجت بودن فقها با اعتبار داشتن فتواى آنها نيز سازگار است. با اين تفسير، روايت بر بيش از اعتبار فتاواى آنان در بيان حلال و حرام الهى، دلالتى ندارد.
در پاسخ مىتوان گفت كه اعتبار فتواى اصحاب در فروع فقهى، مورد سؤال و ترديد، به خصوص براى افرادى مانند اسحاق بن يعقوب نبوده است تا امام با تأييد آن، علت اعتبار فتواى اصحاب را ذكر نمايد. به علاوه فقيه در بيان احكام، واسطه بين مردم و احكام خداوند بوده، و «حجة اللّه» است و چنين نقشى با تعبير اينروايت، كه امام عليه السّلام آنان را حجت خويش مىخواند و مىفرمايد: «فانهم حجتى عليكم» انسجام و هماهنگى ندارد. پس در حجت بودن فقها، نوعى نيابت و وكالت از سوى ائمه مطرح است، درحالىكه براى اعتبار روايت يا نظر اجتهادىشان، به چنين عنصرى نياز نيست.
به تعبير ديگر، در اينروايت، حضرت ولى عصر، فقها را حجت خود قرار مىدهد تا آنان از اختيارات امام برخوردار باشند، درحالىكه براى بيان حكم شرعى،
[١] - ر. ك: فيض كاشانى، كتاب الوافى، ج ٢، باب« ان الحجة لا تقوم للّه على خلقه إلّا بامام» و باب« ان الارض لا تخلو من حجة».