دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ٤١
ما پيامبران خويش را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و معيار نازل كرديم تا مردم عدل و قسط را به پا دارند.
در اين آيه نيز از عدالت به عنوان فلسفه رسالت و بعثت انبيا ياد شده است.
با توجه به اينكه در اين آيات جهتگيرى رسالت انبيا، آن هم همه پيامبران، روشن است. چگونه مىتوان انبيا را از ارائه الگوى اجتماعى و قوانين سياسى، مدنى و اقتصادى منصرف، و وجهه اديان را ارتباط با عالم قدس تلقى كرد؟! مگر ممكن است شريعت و دينى براى رفع اختلاف بين انسانها آمده باشد، امّا در آن از قوانين اجتماعى و حقوقى، كه فقدان آن عامل بروز تعارض و تعدّى است، خبرى نباشد؟ آيا ممكن است كتابى كه براى حاكميت قسط در جامعه، در اختيار پيامبران و مردم قرار گرفته است، از مقررات اجتماعى خالى باشد؟
البته اين بدان معنا نيست كه تنها ايده پيامبران، ايده اجتماعى بوده است و فراتر از توحيد اجتماعى، به توحيد نظرى و ارتباط با عالم قدس نظر نداشته و آنرا هدف اعلاى خود و جامعه نمىدانستند، بلكه توجه به آرمانهاى معنوى، باعث بىاعتنايىشان به مسائل زندگى نمىگرديد.
به علاوه، از آنجا كه براساس منطق قرآن، قانونگذارى، حق منحصر خدا است، پس به ناچار تنها قانونى مورد تأييد انبيا قرار مىگرفته است كه از سوى خداوند (به عنوان تأسيس يا امضا) ابلاغ شده باشد. به بيان ديگر، با توجه به اينكه بشر در طول تاريخ خود، هميشه به قانون نياز داشته است، و حيات اجتماعى بدون مجموعهاى از قوانين اجتماعى دوام نمىيابد، پيامبران و پيروانشان چگونه زندگى كردهاند؟ آيا آنان- به خصوص در زمان قدرت سياسى و اجتماعى خودشان- به قانونى ملتزم نبودند؟
آيا به طور كلى به قوانين اجتماعى اعتنايى نداشتند؟ و يا تابع قوانين ساخته بشر در محيط و عصر خود بودند؟ يا در محدوده نيازها و شرايط دوران خويش، داراى قوانين الهى بودهاند؟
فرض اوّل و فرض دوم قابل قبول نيست؛ زيرا سيزه انبيا و هدف آنها، با احتمال دوم مخالف است. و فرض دوم با اعتقاد به ربوبيّت تشريعى حق تعالى مخالف است؛