دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ١٣٨
حاك مصرى، صرفا يك مقام دنيايى شناخته شود، نه يك مقام دينى، و وجدان مذهبى و ملّى مردم در انتقاد از او آزاد باشد. و اين سخنى درست بود. همبستگى دين و سياست كه امثال سيد جمال مطرح مىكردند به معناى اين نبود كه به قول كواكبى، استبداد سياسى به خود، قداست دينى بدهد، بلكه بر عكس، به معناى اين است كه توده مسلمانان دخالت در سرنوشت سياسى خود را يك وظيفه و مسئوليت مهم دينى بشمارند. همبستگى دين و سياست به معناى وابستگى دين به سياست نيست، بلكه به معناى وابستگى سياست به دين است. عدهاى از مسلمانان عرب كه از علمانيت و جدايى دين از سياست دفاع مىكردند، نمىخواستند دخالت تودهها را در سياست به عنوان يك وظيفه دينى انكار كنند، مىخواستند اعتبار دينى و مذهبى مقامات سياسى را نفى كنند. وابستگى دين به سياست به مفهومى كه در بالا مطرح شد، يعنى مقام قدسى داشتن حكام، اختصاص به جهان تسنّن دارد، در شيعه هيچگاه چنين مفهومى وجود نداشته است. تفسير شيعه از او لو الامر هرگز به صورت بالا نبوده است.[١] با اين توضيحات روشن مىشود كه وقتى كواكبى مىگويد: «خلافت بايد فقط به رهبرى كارهاى دينى مسلمانان بپردازد و از دخالت در سياست بپرهيزد»[٢] چه مقصودى دارد. او در عين اينكه اسلام را مكتبى آميخته با سياست مىبيند، ولى از اينكه چتر استبداد دولت عثمانى، سوريه را تاريك كرده، ناراحت است و چون با چنين اوضاعى در مبارزه بود، لذا درصدد نفى قداست دينى، از حكام عثمانى برآمد.
حتى در رديابى انديشه على عبد الرزاق كه در حادترين شكل به همبستگى دين و سياست تاخته است و از ملتهاى مسلمان خواسته كه ارباب دين را از دخالت در سياست بازداشته، سلطه دينى را از سلطه سياسى بر كنار دارند، اين نكته نمايان است كه انگيزه فرو ريختن شكوه دينى و قداست مذهبى حاكمان، او را به چنين نتايجى رسانده است تا بدين وسيله، حربه دين را از دست سلاطين و امرا ربوده و مردم را از
[١] - مرتضى مطهرى، نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، ص ٢٦ و ٢٩.
[٢] - عبد الرحمن كواكبى، ام القرى، ص ١٦٨.