دين و دولت در انديشه اسلامي - سروش، محمد - الصفحة ١٣٣
ارتباط با اخلاق و فرهنگ مردم آن ديار نيست، در اين صورت آيا وى براى تفكيك اين دو وجهه تمدن غرب هم فكرى كرده است؟ و يا مشرقزمين را صرفا به پيروى و تقليد فرا مىخواند؟! و اگر بنا است كه اين پيروى مطلق و همه جانبه صورت گيرد، و حقيقتا مسلمانان در اروپايىها ذوب شوند، آو وقت فرهنگ اسلامى كه آثار غير قابل ترديدى در سياست، اقتصاد، هنر و همه ابعاد زندگى مسلمانان دارد، چه سرنوشتى پيدا خواهد كرد؟!
شگفتآور است كه او در آثارش هم اسلام را به عنوان يك مكتب زنده با اصول و آرمانهاى مترقى معرفى مىكند و هم آرزوى جدايى دين از سياست را در سر مىپروراند و گمان مىبرد كه سياست را بر منافع عملى روز بايد بنا نهاد نه بر دستورات دينى!
تفكيك، زمينهساز ترقى يا انحطاط؟
سير انحطاطى جوامع اسلامى در قرون اخير، و رو به ضعف نهادن ملتهاى اسلامى و در نتيجه، عقب ماندن مسلمانان از كاروان دانش و تمدن بشرى، ذهن كمتر متفكر هوشمندى را به خود مشغول نداشته، بلكه عموم مسلمانان دردمند كه آرزوى مجد و عظمت دوباره مسلمين را در سر داشتهاند، دراينباره به تأمل پرداخته، و در صدد كشف علل و عوامل آن برآمدهاند. اظهار نظرهايى كه در اين زمينه شده، بسيار متنوع است، و برخى از فهرستهايى كه براى اين موضوع تدوين گرديده، گوياى ابعاد گسترده مسئله است.[١] از نكات تعجبآور، قضاوتهاى ضد و نقيضى است كه درباره تأثير «رابطه دين و سياست» در اينروند انجام گرفته، به گونهاى كه عدهاى تفكيك دين و سياست را عامل انحطاط مسلمانان و عدهاى ديگر همبستگى دين و سياست را عامل آن قلمداد كردهاند.
گروه اوّل، راه ترقى مجدد را در همبستگى ميان اين دو نهاد، و گروه دوم راه رسيدن به
[١] - ر. ك: مرتضى مطهرى، مقدمه انسان و سرنوشت.