تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٩٠ - سوره البقرة(٢) آيات ١٢٠ تا ١٢٩
واقع شده ايشان بر وجه اضطرار رانده شدند بدوزخ و يا مراد باضطرار حق تعالى ايشان را آنست كه چون او سبحانه عالم بود بر عدم انتفاع ايشان بآيات و دلايل عقل و بالطاف و زواجر ايشان را دريد طبيعت واگذاشت تا آنكه طبيعت خبيثه ايشان را باسفل سافلين كشيد و شكى نيست كه وجود شيء واجب مىشود نزد وجوب سبب تام ان آن شيء معنى اضطرار است و سبب دواعى طبيعت و عدم موانع الطاف الهيه و چون اين مقرر شد بدانكه در آيه چند فايده است يكى آنكه مراد با من حرمت صيد اسب و قطع شجره و حشيش آن چنان كه در حديث نبوى (ص) گذشت و يا مراد امن است از جذب دوم در آيه دلالت است بر جواز سؤال رزق و توسعه آن بلكه سؤال رفاهيت در معيشت و حسن حال و طيب مأكل لقوله من الثمرات زيرا كه اگر مراد قوتى ميبود كه سد رمق ميكند احتياج بذكر ثمرات نمىشد و از صادق ع مرويست كه
و هو ثمرات القلوب اى حببهم الى الناس ليتوبوا اليهم
و ترجمه حديث در صدر آيه گذشت و از باقر ع روايتست كه ثمرات را از آفاق حمل ميكنند بآنجا تا آنكه هيچ ميوه در بلاد شرق و غرب نيست مگر كه در مكه يافت ميشود و در يك روز فواكه ربيعية و صيفية و خريفية و شتايية در آن يافتهاند سيم وصف مكه با من و بيت و دعا از براى اهل آن بكثرت رزق و غير آن از نعم مشعر است با فضيلت آن و افضليت مجاورت در آن و سؤالى وارد ميشود كه هر گاه مكه افضل بقاع باشد پس چرا مجاورت در آن مكروه است و جواب از اين آنست كه كراهت بجهت چند چيز است يكى خوف عدم احترام آن و سقوط محل آن از قلوب دوم خوف از مقازمة ذنب چه ذنب در آن عظيمست و موجب تضاعف عقاب سيم مداومت بر صحبت آن موجب ملالت است و مفارقة از آن باعث بر شوق بآن چهارم از فوايد مذكوره آنست كه نزد بعضى مكه قبل از دعوت ابراهيم (ع) در زمان آدم (ع) متصف بوده است بامنيت از خسف و زلازل و طوفان و غير آن از انواع مهلكات و بدعاى ابراهيم (ع) متاكد شد بامنيت و جميع اين اقوال در ما تقدم مذكور شد و تكرار آن بجهت ذكر آن است باسانيد معتبره متعدده و قصه مهاجرت هاجر و اسماعيل بروايت ابن عباس و وهب منبه و ابراهيم بن هاشم از پدر خود و او از نضر بن سويد و نضر از هشام و او از صادق (ع) آنست كه ابراهيم على نبينا و عليه السّلام در باديه شام متوطن بود و چون ساره هاجر را بابراهيم داد و او باسماعيل حامله شد بعد از وضع ساره بر او حسد برد و از اين بسيار غمگين گشت چه نور محمدى (ص) كه در جبين مبارك ابراهيم بود باسماعيل منتقل شد و آن شرف و بزرگى از ساره دور شد و بجهت اين ابراهيم را اذيت و آزار رسانيدى ابراهيم شكايت وى را بخدا معروض داشت خطاب آمد كه زنان مثل استخوان كجاند اگر بحال خود بگذارى كج بماند و اگر خواهى كه راست گردانى شكسته شود و مع ذلك چون ساره با تو مروت مرعى داشته و هاجر را بتو