حديث اسلامى، خاستگاه ها و سير تطور - موتسكى، هارالد - الصفحة ٣١٩ - ١٠ برخى شيوه هاى تحليل إسناد با تكيه بر رواياتى با مضمون تحقيرآميز درباره زن
عملًا هزاران واقعه وجود دارد كه شخصى واحد به فرد واحد ديگرى گفته و او نيز به فردى ديگر گفته و او هم به فرد ديگرى گفته كه يك بار حضرت محمد فلان چيز را گفت يا فلان كار را انجام داد.
البته اين عدم سازگارى كه ظاهراً اعتباربخشى از شبكههاى إسناد را- كه پيش از اين به عنوان «طريق منفرد» طرح شد- تضعيف مىكند، از سوى ديگر موجب مىشود براى بخشهايى از نقل روايت كه در آن «گره» وجود دارد- و در بالا بدان اشاره شد- اعتبار تاريخى بيشترى قائل شويم. برخى نتايج مثبت از اين ملاحظه حاصل مىشود كه در ادامه خواهيم ديد.
با اين همه، در اينجا اصل ديگرى مطرح مىشود؛ اصلى كه مايكل كوك[١] طرح كرده و با آن مىكوشد گسترش سريع اسانيد را توجيه كند.
راوىA را در نظر مىگيريم كه روايتى را از يكى از راويان همدوره خود- به نامB - شنيده است و يكى از شيوخB در إسناد آن قرار دارد؛A به دليل دلبستگى به اين روايت مىخواهد آن را روايت كند. امّا تمايل ندارد به سادگى ابراز كند كه آن را ازB شنيده است، زيرا اين امر بدين معناست كه كل اعتبار را به يكى از همقطاران خود اعطا كند كه ممكن است صرفاً يكى از معاصران يا (بدتر از آن) حتى جوانتر از او باشد. نه،A بخشى از اعتبار را براى خود مىخواهد و بدين سبب اسناد خاص خود را، ترجيحاً با شيخى كه در اسنادB نباشد، بر مىسازد.
اين مدل كه كوك طرح كرده، به واقع در مقياسى قابل ملاحظه رخ داده است و بىشك عامل بخشى از تكثير أسانيد بوده است. امّا تصور اينكه اين شيوه به طور همزمان توسط تعداد نسبتاً زيادى از راويان همدوره به كار گرفته شده باشد بدون اين كه در منابع رجالى شواهدى از آن باقى مانده باشد، كمى سادهانگارانه مينمايد. به نظر من تئورى توطئه را هم بايد به فراموشى سپرد، زيرا هيچ ردى از اعمال دسيسهكارانه در روايت حديث موجود نيست؛ اگر دسيسهاى در كار بوده است، قطعاً اثرى از آنان در منابع به جا ميماند. به علاوه وقتى گروهى در يك
[١]. نگاه كنيد به:M .A .Cook ,Early Muslim dogma ,chapter ١١ .