حديث اسلامى، خاستگاه ها و سير تطور - موتسكى، هارالد - الصفحة ٨٥ - ١ اهميت علم حديث در اسلام
دقيقى بود كه مورد توجه مكتب مدينه بود. بصريان نامدارى چون حسن بصرى (متوفى ١١٠) متكلم و قَتاده (٦١- ١٥٧) مفسّر مشهور قرآن به حدّى در ذكر منابع خود بىتوجه بودند كه نقد حديث در دورههاى بعد نتوانست اعتبار منابع آنان را بسنجد. از اين رو [اهل] حجاز چندان به حكمت شرق (يعنى منطقه عراق) توجه نمىكردند. ابن اسحاق (متوفى ١٥٠) و واقدى (متوفى ٢٠٦) با اكراه روايات اهل عراق را به كار مىبردند. مالك بن انس از معاصران عراقى خود تنها هُشيم بن بشير (١٠٤- ١٨٣) را عالم ثقه در علم حديث مىدانست.[١] نقل شده كه حتى زُهرى فقط وقتى از احاديث أعمش كوفى (٦٠- ١٤٨) از مواليان طبرستان آگاه شد نظر ناخوشايند خود نسبت به آنان را تغيير داد.[٢] با اين حال گفته مىشد كه أعمش- همراه با ابو اسحاق سبيعى (متوفى ١٢٧)- احاديث كوفى را تحريف مىكرده است. در واقع او (مانند اغلب كوفيان كه شيفته و مجذوب على بودند) مطالبى را در فضيلت علويان براى سيّدِ حِميَرى، از شيعيان افراطى، نقل كرده است.[٣] امّا در اوايل سده دوم اصول مكتب مدينه و شرايط سختتر آن به تدريج، حتى در عراق، غلبه يافت. تأثير عراق، خصوصا وقتى پس از سقوط امويان عالمان بسيارى از حجاز به بغداد مركز نوپيدا و بالنده حكومت عباسيان مهاجرت كردند، افزايش يافت.
علم حديث در مصر به دست يزيد بن أبى حبيب (٥٣- ١٢٨) فرزند يكى از اسيران نوبى اهل دُنقله رواج يافت.[٤] پيش از آن مصريان، بنابر روايت عالم متبحّر ابن يونس فقط به حكايات اخلاقى (الترغيب) و پيشگويىهايى در باره جنگها و شورشها در آخر الزمان (الملاحم والفتن) مىپرداختند. در دوران پر آشوب جنگهاى داخلى بسيارى از مردم مشتاق شنيدن خيالپردازىهاى مربوط به آخر الزمان بودند؛ مطالبى كه علاوه بر قصههاى اهل كتاب و حكايات اوليا شامل
[١]. خطيب، تاريخ بغداد، ج ١٤، ص ٩. هُشَيم تدليس را جايز مىشمرد؛ نگاه كنيد به. ذهبى، ميزان الإعتدال، ج ٣، ص ٢٥٧.
[٢]. ابنسعد، ج ٦، ص ٢٣٨.
[٣]. كتاب الأغانى، ج ٧، ص ١٥.
[٤]. ابنحجر، تهذيب التهذيب، ج ١١، ص ٣١٨ و بعد.