حديث اسلامى، خاستگاه ها و سير تطور - موتسكى، هارالد - الصفحة ٣٨٢ - ٥ نتيجه گيرى
بيش از حد متعارف است. إرسال در روايت نخست كه متأخّر بود، كم است و در روايات دوم و سوم كه قديمتر بودند، بسيار است.[١] بااين حال، ما چيزى شبيه به سروته كردن طبقات نمىيابيم. روايت نخست كه در هيچ نقلى به پيامبر نسبت داده نشده بود، از همه متأخّرتر است، امّا روايت سوم كه تنها و تنها از پيامبر نقل شده بود، قديمتر از دوتاى ديگر درآمد. و سرانجام بايد از حلقه مشترك شاخت ياد كنيم كه در اينجا بسيار بد جواب مىدهد: روايت نخست [بر اساس حلقه مشترك شاخت] بسيار قديمى، و دو روايت بعدى كاملًا متأخّر درمىآيند.[٢]
اين همه براى ابطال شاخت كافى نيست. معمولًا اين امكان بيشتر وجود دارد كه امور را با جابجايى يا حك و اصلاح چينش مجدد ببخشيم تا نتيجه مقبولترى بهدست آيد. امّا اين هم نوعى تبانى و زد و بند است كه همواره از آن گريزان بودهايم. بنابراين در نتايج مقاله هيچ امرى نمىتوان يافت كه با آن بتوان به جذب نيرو براى جبهه شاختگرايان كمك كرد. بار ديگر بايد خاطر نشان كنم كه طرفداران شاخت چيزى عايدشان نمىشود اگر سياست «قلعه شاخت» بريزند و آراى شاخت را محدود به حوزه فقه [معاملات] بدانند كه در آنجا ديگر تاريخگذارى بر اساس شواهد مستقل و بيرونى چندان ممكن نيست. بزرگترين مزيت تحقيقات شاخت در باب تاريخگذارى روايات اين است كه وى قواعد و اصولى دارد كه صحت و سقم آنها را مىتوان آزمود. ممانعت از رويارويى اصول و قواعد شاخت با شواهد و واقعيات تاريخى نه خدمتى به اوست و نه ما را مدد مىرساند.
ضميمه
گفته شد مادلونگ معتقد است كه سومين روايت از اين روايات، به دست عبدالله بن حارث (د ٨٣ ق/ ٧٠٢ م)، والى وقت بصره در ٦٤ ق/ ٦٨٤ م جعل شده است.[٣] حسن اين
[١]. انتظار داشتيم در روايت سوم بهنسبت بيشتر باشد، چون اين روايت به مراتب قديمىتر از دوتاى ديگر است.
[٢]. من با آن دسته از ملاحظات انتقادى اين مقاله كه اصرار دارند« وجود حلقه مشترك به هر حال بايد معنا و مفهومى افاده كند»، موافقم. تمام مسأله اين است كه نمىدانم آن معنا چيست.
[٣]
. Madelong," YAbd Allah b. al- Zabayr and the Mahd
گ",٢٩٢ f .
در باره عبدالله بن حارث، نك: همان، ص ٢٩٧- ٣٠٥.