مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٢ - ارزش وجدان انسان
بنامیم ولی «ذهن گرا» و به قول اینها «پندارگرا» هم نمیتوانیم بنامیم؛ کما اینکه در باب این مسئله که اصلًا آیا هگل الهی بوده یا الهی نبوده است، شاید دیده باشید که خیلی ضد و نقیض حرف میزنند. بعضی به او به چشم یک نفر الهی نگاه میکنند چون خودش هم صحبت خدا و [این مسائل] را زیاد میکند، و بعضی دیگر او را به صورت یک فیلسوف منکر خدا میدانند و حتی بعضی مدعی میشوند که او، هم ایده آلیست است هم منکر خدا، در حالی که هیچکدام از اینها نیست. او در همان دیالکتیک خودش به اصولی قائل است که بیشتر به حرفهای وحدت وجودیها شبیه میشود؛ یعنی به خدایی که حتی آن خدا را به صورت خالق و آفریننده عالم و مجزای از عالم قائل بشود، به اینچنین خدایی معتقد نیست ولی به خدایی که در عین حال در همه عالم هست، به آن شکلی که خودش قائل است، به یک چنین خدایی قائل و معتقد است که احیاناً به او «روح مطلق» میگوید؛ و لهذا اینجا یک تعبیر خوبی دارد که فلسفه هگل را فلسفه بیخدایی تلقی نمیکند، به قول خودش فلسفه «همه خدایی» است. اما این همه خدایی همان همه خدایی مخصوص خود هگل [است] نه آن جور همه خدایی وحدت وجودی به آن شکلی که در میان وحدت وجودیهای خود ما هست.
می گوید فلسفه مارکس از پندارگرایی هگل به سوی مادیگرایی تحول پیدا کرد ولی این تحول در یک مرحله صورت نگرفت، در دو مرحله صورت گرفت. یک مرحله به دست فویرباخ و مرحله دوم به دست مارکس. فویرباخ هم خودش یکی از شاگردان و پیروان هگل است ولی در عین حال در بعضی قسمتها پیشوای مارکس و انگلس شمرده میشود. اولین بار فویرباخ این فلسفه را- به قول این کتاب- از همه خدایی به خدا ناگرایی برگرداند، که مارکس و دیگران هم قبول کردند که او بود که فلسفه هگل را از شکل ایده آلیستی به شکل ماتریالیستی درآورد، یعنی در واقع آن جوهر فلسفه هگل را- که به قول اینها ایده آلیسم بود- تبدیل به ماتریالیسم کرد. ولی البته مارکس و انگلس هم، خود مارکس بالخصوص، نمیخواهند بگویند که او (مارکس) ماتریالیسم را از فویرباخ الهام گرفت. خودش هم- آنطور که مینویسد- از همان دوران دانشجویی و در نوزده سالگی که نامهای به پدرش نوشته، تمایل به سوی مادیگری داشته است. ولی آن که فلسفه هگل را به این صورت برگردان کرد فویرباخ بود؛ و کار دیگری که فویرباخ بالخصوص کرد- که این کار بیش از پیش برای مارکس و انگلس و امثال اینها جالب بود- این بود که از خداگرایی اعراض کرد به سوی ناخداگرایی، که این همان جنبه ماتریالیسم بود، و بالخصوص یک فلسفه بشرگرایی و یک اومانیزم به وجود آورد. این انسانگرایی و بشرگرایی چیزی بود که مارکس و انگلس در عمل چنین چیزی میخواستند ولی تئوریاش را نداشتند، چون اینها به دنبال سوسیالیزم و کمونیزم جهانی بودند و در واقع میخواستند- به تعبیر نویسنده- اصالت انسان را پیاده کنند