مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٢٦ - ارزش وجدان انسان
مخصوص ذهن نیست. ذهن و عین هر دو یکی است. در عین هم همینطور است. هستی بهطور جدا از نیستی وجود ندارد؛ نیستی جدا از هستی وجود ندارد. هستی با نیستی وجود دارد که «شدن» است. بعد باز از «شدن»، چیز دیگر نتیجه میشود، از آن، چیز دیگر نتیجه میشود، ... ولی این نتیجه شدنها نه به معنای علت و معلول است؛ به معنای این است که نتیجه از دلیل برمیخیزد؛ آن طوری که شما در علوم کار میکنید. او میگوید عیناً آن کاری که شما در علوم میکنید همان جریان طبیعت است. آنچه که در علوم، عقل شما استنتاج میکند آن همان جریان طبیعت است و طبیعت همان جریانی است که ذهن در علوم استنتاج میکند، چیز دیگری نیست.
منتها این دستگاهی که هگل از یک مقولات ساده به قول خودش ساخته است، از هستی شروع میشود، هستی و نیستی و بعد شدن، بعد کم کم به مقولات پیچیدهتر میرسد و باز از هر مقوله پیچیدهتر مقوله دیگری استنتاج میشود و باز مقوله مرکبی و باز از آنها مقوله دیگری، بعد مثل یک درخت پرشاخهای میشود؛ یک تنهای دارد، از یک جایش شاخهای جوانه میزند، باز یک رشته پیدا میکند، از آنجا یک رشته دیگر؛ که جدول مقولات هگل را که کشیدهاند درست مثل یک درخت چنار خیلی بزرگی است که شاخههای خیلی زیادی داشته باشد و از هر شاخهاش هم شاخهای پیدا بشود. در نهایت امر آن که کاملترین مقولات است آن را میگوید مقوله روح مطلق یا خدا. خدا از نظر او علة العلل نیست، بلکه به یک معنا غایة الغایات است، یعنی به معنای این است که همه نتیجهها به او منتهی میشود. او به چنین شکلی فرض کرده است.
حال در منطق هگل آیا ما میتوانیم این دستگاه منطقی او را به ماوراء خودش هم نسبت بدهیم، یعنی مثلًا بگوییم هستی که در ذات خودش نیست پس هستی نیست؛ هستی نیستی است.
«هستی نیستی است» مساوی است با «شدن». بعد بگوییم چه علتی سبب شد اینچنین بشود؟ این دیگر علتی ندارد؛ این ذاتی است. فلاسفه ما هم همیشه میگویند: «الذاتی لا یعَلَّل» اگر چیزی ذاتی بود انسان دنبال علتش نمیرود. اگر شما گفتید که «الف» مساوی با «ب» است و «ب» مساوی با «ج»، پس لازمه ذاتش این است که «الف» مساوی با «ج» باشد و نمیتوانید بگویید چه کسی «الف» را با «ج» برابر کرده است. یا مثل این است که اگر مجموع زوایای مثلث ١٨٠ درجه است شما نمیتوانید بگویید که چه کسی مجموع زوایای مثلث را ١٨٠ درجه کرده است. نه، اگر مثلثی وجود داشته باشد لازمه ذاتش این است. یا مثل این که ما میگوییم عدد ٤ جفت است. «عدد ٤ جفت است» با این که «آب گرم است» خیلی فرق میکند. این که آب گرم است، آب در ذات خود گرم نیست، به سبب علتی گرم شده، ولی ٤ جفت است، نمیتواند جفت نباشد. میتواند ٤ وجود نداشته باشد، اما اگر ٤ وجود داشته باشد نمیتواند جفت نباشد که بعد علتی بیاید آن را جفت کند.
فلاسفه ما میگویند هرجا که پای ضرورت در کار بیاید مناط استغناء بینیازی از علت است.