مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٣ - ارزش وجدان انسان
بحث دیگر بحث ارزشهای اخلاقی است، که در باره این هم مکرر بحث شده است. [میگویند] ارزشهای اخلاقی هم نسبی است، یعنی ما هیچ اصل اخلاقی در عالم نداریم که جاودانه باشد یعنی برای همیشه اخلاقی باشد، برای همیشه حسن اخلاقی و زیبایی اخلاقی داشته باشد. مثلًا راستی و امانت یا نقطه مقابل، دزدی و استثمار [اینطور است.] آیا استثمار که یک امری است که از جنبه اخلاقی محکوم است، محکومیت اخلاقی استثمار یک محکومیت موقت است؟ یعنی بهره کشی فردی از فردی فقط در یک زمان معین محکوم است و در زمانهای دیگر نه؟ یا این یک اصل [جاودانه است؟] اصل عدالت آیا یک اصل جاودانه است یا اصل جاودانه نیست؟ حال اینها که قائل به اصل «شدن» هستند و این اصل را به همه چیز تعمیم میدهند ناچارند که این حرف را بزنند، بگویند روح جاودانه نیست، حقیقت جاودانه نداریم، ارزش اخلاقی جاودانه هم نداریم.
اشکال بر تقسیم دوم
حال ما باید برویم سراغ اصل این تقسیم که فلسفهها بر دو قسم است. اگر به ما گفتند ما دو نوع فلسفه بیشتر نداریم: فلسفه بودن، فلسفه شدن؛ اگر به فلسفه بودن قائل باشیم قهراً شدن را باید منکر بشویم، اگر به فلسفه شدن قائل باشیم بودن را باید منکر باشیم، چون نمیشود که در آن واحد، هم قائل به فلسفه شدن باشیم هم بودن، چون بودن ثبات است و شدن تغییر و حرکت، هر دو را با همدیگر نمیشود قائل شد، یا این یا آن، کدامیک را انتخاب میکنید؟ اینجاست که باز ما یک حرف خیلی اساسی داریم و آن این است (این را من به این بیان تا حالا در جای دیگر نگفته بودم، یعنی به ذهنم نیامده بود.):
عرض کردیم که این تقسیم از اینجا پیدا شده است که در این پسوندها به دو پسوند برخورد کردهاند: پسوند «شدن» و پسوند «بودن» و گفتهاند در یکی از اینها زمان هست و در دیگری زمان نیست. در «شدن» زمان هست، در «بودن» زمان نیست، پس این فلسفه فلسفه تغییر است و آن فلسفه فلسفه ثبات. اینجا یک مغالطه خیلی روشن و واضحی هست و آن این است که در «شدن» زمان هست، در مفهوم «شدن»، در پسوند «شدن» زمان هست، در پسوند «بودن» زمان نیست ولی بی زمانی هم نیست بلکه او مطلق است، یعنی شامل زمان و بیزمان هر دو میشود. این را درست توجه کنید. فرض کنید که یک وقت ما میگوییم انسان. یک وقت میگوییم انسان دانا، یعنی «دانایی» را قیدش میآوریم. یک وقت میگوییم انسان نادان، یعنی «دانا نبودن» را قید قرار میدهیم. ایندو با همدیگر غیر قابل جمع است. نمیتواند انسان، هم دانا باشد هم نادان (البته از یک جهت). اگر ما بگوییم انسان دانا، این را در اصطلاحات اصول ما و فلسفه ما میگویند «طبیعتِ به شرط شیء»، اگر بگوییم انسان نادان، میگویند «طبیعتِ به شرط لا»، یعنی به شرط نبود دانایی.