مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٩١ - ارزش وجدان انسان
«فردی» هیچ معنی ندارد. یک کارخانه وقتی بخواهد بچرخد، مرکب است از عدهای افراد، با شعور مختلف. اگر بخواهد تمام کارهایش انجام بشود حتی از وجود یک روانشناس هم استفاده میکنند که فنش از این کار فنی دور است. چندین مهندس باید داشته باشند، چندین تکنسین باید داشته باشند، کارگر عادی باید داشته باشند، متخصصهای دیگر باید داشته باشند، مدیر فنی باید داشته باشند، دفتردار باید داشته باشند، سکرتر باید داشته باشند. این خودش یک کار جمعی میشود، این دیگر نمیتواند فردی باشد. ابزار تولید که به قول اینها تکامل پیدا کرده شیوه تولید هم عوض شده است. البته در آن مثالی که ما گفتیم بدون آنکه ابزار تولید عوض شده باشد شیوه تولید عوض شد.
در کشاورزی ابزار تولید هیچ فرق نکرده ولی دو حالت دارد: حالت انفرادی که کسی خودش تنها میرود همه کارهایش را انجام میدهد. حالت اجتماعی: همان که عرض کردیم در آنجا به اصطلاح صحرا تشکیل میدهند، یازده نفر مرد و ده رأس گاو با سرمایهای شامل بذر و امثال آن.
پس این را ما میگوییم «شیوه تولید» کما اینکه باز تولید از نظر اینکه انسان وابسته به یک نقطه معین باشد یا وابسته به نقطه معین نباشد دو شیوه مختلف است. کشاورزی با دوره پیش از آن که دوره شکار است این تفاوت را دارد، یعنی شیوه تولید فرق میکند. ابزار هم میشود گفت فرق کرده که حیوان در اینجا استخدام شده و در آنجا نه. در شکار، انسان یک حالت آزادی دارد، چون شکار است و شکار یک وقت در این کوه است از این کوه میرود، در آن کوه است از آن کوه میرود، در این جنگل است از این جنگل میرود، در آن جنگل است از آن جنگل میرود. احیاناً ممکن است صد فرسخ دور بشود. اصلًا در یک جای معین نیست. خانهاش آنجاست که شکار وجود داشته باشد. لذا زندگی شکاری برابر است با زندگی خانه به دوشی؛ یک نوع زندگی خانه به دوشی است.
زندگی دامداری هم تا اندازهای همینطور است. دامداری هم کمی انسان را متحرک میکند، برای اینکه دامدار تابع دام خودش است. دام تابع آب و علف است، هر جا که آب و علف باشد باید آنجا باشد. آب و علف امسال اینجاست سال دیگر آنجاست، سال دیگر جای دیگر. سرزمینها هم که در قدیم مالک نداشت. سرزمینهای خیلی وسیع در اختیار بود؛ مثل زندگی عرب. عرب زندگی دامداری داشت؛ گوسفند داشت، شتر داشت، گاو داشت، و لهذا حالت خانه به دوشی داشتند.
خانه اینها کجا بود؟ هر جا که آب و علف بود. «رائد» داشتند (لا یکذب الرائد اهلَه.) رائد آن پیشقراولی بود که همیشه میفرستادند برای [پیدا کردن آب و علف.] در خراسان، در آن حدود فریمان، این را میگفتند «پَل گردی». یک کارشان گوسفندداری بود، میرفتند ببینند کجا آب و علف هست. این را میگفتند «پَل گردی». رائد کارش این بود: در این سرزمین که بودند احساس میکردند در اینجا ده روز دیگر بیست روز دیگر یک ماه دیگر یا آب پیدا نمیشود یا علف و این