مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٩ - ارزش وجدان انسان
شما ذهن را یک چیز دانستهاید و عین و خارج را چیز دیگر.
فیلسوفان ما از قدیم یک حرفی در باب معرفت و شناخت یعنی در باب علم داشتهاند. آنها هم عین همین مسئله را طرح کرده بودند که چه رابطهای هست میان عالم ذهن و عالم عین؟ آیا آن برای خودش یک دنیای جداگانه است و این برای خودش یک دنیای جداگانه؟ میگفتند اگر اینطور باشد پس علم و معرفت دیگر معنی ندارد، برای این که دنیایی که من پیش خودم تصور کردهام یک دنیاست، دنیای بیرون دنیای دیگر است. پس آگاهی و ناآگاهی با همدیگر مساوی است، چون آگاهی یعنی کشف دنیای بیرون. مگر اینطور نیست؟ علم یعنی کشف دنیای بیرون.
اگر آنچه که من میبینم با آنچه که دنیای بیرون هست بکلی متناقض و متضاد یکدیگر باشند، پس هر علمی مساوی است با جهل. میآمدند به رابطهای قائل میشدند، «رابطه ماهوی»، میگفتند که میان ذهن و عین اختلاف وجودی است و وحدت ماهوی؛ یعنی یک ذات است که دو نوع وجود پیدا میکند. یک ذات گاهی در عالم عین وجود پیدا میکند، میشود وجود عینی، و [گاهی] در عالم ذهن وجود پیدا میکند، میشود وجود ذهنی. پس چون وجود ذهنی یک ذات است که در خارج هم همین ذات وجود عینی دارد، از این جهت است که علم میتواند کشف باشد و آگاهی بر خارج باشد. رابطه را اینطور مشخص میکردند؛ یعنی قائل بودند به دو وجود و یک ماهیت. عین و ذهن دو وجودند ولی دارای یک ماهیت.
کانت و دکارت حرفشان این بود که قهراً خارج و ذهن دو وجودند و دو ماهیت هم هستند.
اینجا بود که این اشکال پیش میآمد که اگر اینطور باشد پس علم و جهل با یکدیگر مساوی میشود. هگل حرفش حرف دیگری است که اصلًا حتی میخواهد دو وجود بودن را هم منکر بشود؛ میخواهد بگوید که ذهن و عین اصلًا با همدیگر جدایی ندارند. آنچه ذهن است عین است و آنچه عین است ذهن است. این است که یک حرفی از او نقل شده [قریب به این مضمون] که آنچه معقول است عینی است و آنچه عینی است معقول است. حرف او این است که هرچه را ما تعقل میکنیم همان است که در خارج وجود دارد، و هرچه در خارج وجود دارد عیناً همان است [که در ذهن وجود دارد.] مثل این که ذهن و عین دو طرف یک صفحه باشند. اگر ما یک شیء داشته باشیم که دو چهره داشته باشد، یک شیء باشد و دو چهره داشته باشد چگونه است؟ گفته است ذهن و عین این گونه است. حکم یک شئِ دارای دو چهره است. به حساب هگل اصلًا دیگر اختلاف ذهن و عین از میان برمیخیزد. اینجاست که آن مسئله «دوگانگی» دکارت و کانت در فلسفه او حل میشود. البته حرفش به اشکالات زیادی برخورد میکند. دیگر هیچ چیزی نیست که ما بگوییم این ذهنی است و عینی نیست، و هیچ چیزی نیست که بگوییم عینی است و ذهنی نیست.
هرچه ذهنی است عینی است و هرچه عینی است ذهنی است. این یک حرفی است در فلسفه هگل