مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٤ - ارزش وجدان انسان
وجود داشته باشد همین چیزی است که وجود دارد؟ یا نه، آنچه وجود دارد آن چیزی است که نباید وجود پیدا کند و آنچه باید وجود میداشت آن است که وجود ندارد؟ آیا اگر ما قائل به تکامل تاریخ بشویم قائل به یک نوع تساوی میان آنچه هست و آنچه باید، نشدهایم که آنچه هست همان چیزی است که باید؟ تازه اگر بگوییم «آنچه هست مساوی است با آنچه باید» دچار یک اشکال دیگری میشویم. اگر نگوییم «آنچه هست مساوی است با آنچه باید» پس در واقع تکامل را انکار کردهایم؛ یعنی میگوییم «کامل» آن چیزی است که باید، این چیزی که هست ناقص است، پس این تکامل نیست. اگر بگوییم «آنچه هست مساوی است با آنچه باید» معنایش این است که آنچه باید همان چیزی است که همیشه وجود پیدا میکند.
آنگاه مسئله بایدها که مسئله ارزشهاست و در واقع این است که انسان تاریخ را به سوی آنچه باید، رهبری کند و نگذارد تاریخ به سوی آنچه خود به خود پیش میرود برود، مطرح میشود که تکلیف آن چه میشود؟ مسئله رهبری انسان تاریخ را و نقش انسان در تاریخ معنایش این است که انسان میخواهد تاریخ را به خود وانگذارد، میخواهد تاریخ را آنچنان که باید، رهبری کند، یعنی جلو سقوط تاریخ را در آنچه که هست و واقعیت است بگیرد. پس مسئله «باید» غیر از مسئله «واقعیت» و «هست» میشود. در گیاهان میشود این سخن را گفت که آنچه باید، همان چیزی است که واقع میشود و هست. فرضاً در آن موارد کسی این سخن را بگوید، در تاریخ انسان خیلی مشکل است که انسان این سخن را بگوید.
وقتی که جریان شهریور ٢٠ پیش آمد سید یعقوب انوار که خودش جزو افراد دوره قبل بود گفت: الْخَیرُ فیما وَقَعَ. این «الخیر فیما وقع» به یک اعتبار حکم به تساوی آنچه باید است با آنچه هست. از طرف دیگر خود «الخیر فیما وقع» یک منطقی دارد، آن را هم نمیشود از دست داد، و لهذا گفتم این بحث خیلی وسیعتر از حد بحث اینها میشود.
در اینجا نویسنده سه چیز را طرح میکند: یکی واقعیت، دیگر ارزشها و سوم حقیقت. میگوید که واقعیت همان چیزی است که وجود دارد. ارزشها یعنی بایدها، آنچه که باید باشد. البته آنچه باید باشد همان چیزی است که چهرهای زیبا دارد و خوب است باشد ولی اگر گفتیم واقعیت غیر از بایدها و غیر از ارزشهاست، بدین معنی است که آنچه وجود دارد کریه و زشت است و نباید وجود داشته باشد. این است که امروز اسم واقعیت را که میبرند، میگویند چهره کریه واقعیت و چهره زیبای ارزشها.
در این میان مؤلف حقیقت را طرح میکند که حقیقت چیست؟ آیا حقیقت با واقعیت یکی است؟ میگوید نه. اگر گفتیم ارزشها از واقعیتها جدا میشوند، پس حقیقت آن نیست. آیا حقیقت یعنی ارزشها؟ میگوید آن هم نه. میگوید: حقیقت عبارت است از واقعیت توأم با ارزش؛ یعنی