مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٥ - ارزش وجدان انسان
و آن با شرایط محیط او منطبق است و او آینهای است که شرایط خودش را خوب منعکس میکند.
آن آدمی هم که در ویرانه نشسته حرفش حقیقت است، زیرا او هم شرایط خودش را بازگو میکند و درست بازگو میکند. طبق این منطق، کسی که در کاخ است نمیتواند مانند یک ویرانه نشین اظهارنظر کند. اگر چنین چیزی ممکن بود نظر او خطا بود، ولی چنین چیزی ممکن نیست. یک ویرانه نشین هم نمیتواند مانند یک کاخ نشین قضاوت کند. اگر ممکن بود، قضاوت او خطا بود ولی طبق فرض اینها چنین چیزی محال است. البته عملًا خلافش پیدا شده، ولی ما طبق فرضیه اینها سخن میگوییم.
شعار انسانی و اصول ضد انسانی
بنابراین مسئلهای که خیلی باید به آن توجه کرد مسئله انسان است. همیشه انسان و خدا با هم نفی میشوند و با هم اثبات میشوند؛ یعنی هرجا که شما دیدید خدا نفی شده است، انسان به نحوی نفی شده است. نگاه نکنید به شعارهای آن مکتب که از انسانیت دفاع میکند. ما خیلی مکتبها داریم که شعارشان شعار دفاع از انسانیت است ولی اصولشان ضد انسانی است. از جمله مکتب راسل است، همین راسل معاصر خودمان. شعارهای او همه، شعارهای انسانی است ولی فرضیه هایش درباره انسان ضد انسانی است. مثلًا فرضیهاش درباره اخلاق، تقریباً تمام مظالم دنیا را تجویز میکند.
همین شخص که طرفدار مظلومان و محرومان است فلسفهاش در اخلاق بر اساس هوشیاری است و میگوید اخلاق هیچ مبنایی ندارد جز هوشیاری، یعنی انطباق منافع جامعه با منافع فرد. انسان نمیتواند از منافع خود صرف نظر کند؛ آنها تخیل است. اخلاق معنایش این است که من اینقدر بفهمم که نفع من در نفع دیگران است. من باید اینقدر شعور داشته باشم که در جامعه، نفع من در نفع همه انسانهای دیگر است. مثال میزند که اگر من گاو همسایهام را بدزدم، همسایه هم میآید گاو مرا میدزدد. پس بهتر این است که من گاو او را ندزدم تا او هم گاو مرا ندزدد. این منطق برای منی که با همسایه، هم زور هستم یا کم زورتر از او هستم درست است. ولی اگر من در سطحی باشم که از هزار احتمال، نهصد و نود و نه احتمال این است که همسایه هیچ زوری ندارد [درست نیست.]
وقتی که من بشوم خروشچف یا نیکسون و یا جرالد فورد و آن طرف دیگر آدمی باشد که میبینم او هرگز به اندازه من قدرت ندارد، من میتوانم گاوهای اورا ببرم و او هرگز نخواهد توانست گاوهای مرا ببرد، من میتوانم نفتهای دیگران را ببرم و احتمال اینکه آنها بیایند نفت مرا ببرند اصلًا وجود ندارد، در این صورت چه تضمین اخلاقی هست که من این کار را نکنم؟! چه تکلیفی است که به آنها میکنید؟!
غرض این است: اینکه شعار یک مکتب، انسانی باشد با اینکه اصولش انسانی باشد دوتاست.