مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠١٢ - داستان عالِم و صدر اعظم
میگویند فشار خونت بالاست، حالت خوب نیست. ٨ هم باشد میگویند فشار خونت پایین است.
ولی نه به فشار خون ٨ انسان میمیرد نه به ١٨. انسان کوشش میکند که مزاج را در آن حد تعادل نگاه دارد. همچنین اوره از یک حدی کمتر باشد خوب نیست، بیشتر هم باشد خوب نیست.
سلولهای سفید یا قرمز از یک حد کمتر نباید باشد، بیشتر هم نباید باشد. همینطور قند خون.
جامعه هم این گونه است. اموری که قرآن اینها را حق و واقعیت میگوید، اگر در جامعهای از یک حد کمتر باشد آن جامعه میمیرد. البته حق، دیگر حد افراط ندارد. همینطور که ارسطو گفته حق آن حالت حد وسط است، چنانکه میگویند اخلاق خوب اخلاق معتدل است. افراطش باطل است، تفریطش هم باطل است. اگر جامعهای باقی باشد معلوم میشود در میان این دو باطل، در میان افراط و تفریط نوسان دارد. حالا اگر در آن حدِ معتدل باشد یک جامعه مترقّی است. ولی ممکن است که در مرز از هم گسیختگی باشد از این طرف، یا در مرز از هم گسیختگی باشد از آن طرف.
جامعههایی که قرآن میگوید اینها هلاک شدند کدام جامعههاست؟ جامعههایی که باطل بر آن غلبه کرده است. این همه جوشی که قرآن میزند برای چیست؟ برای این است که جامعه در حال تعادل واقعی باشد. در مورد سلامت، ممکن است کسی که فشار خونش ٧ است بگوید من که نمردهام، یا دیگری بگوید فشار خونم ٢٠ است، آدم نمیمیرد. به او میگویند مگر انسان باید به مرز مردن که رسید برود خودش را معالجه کند، باید بروی خودت را معالجه کنی. پس جامعه مریض- که با مرض جامعه باید مبارزه کرد- غیر از این است که بر جامعه باطل غلبه دارد. ایندو نباید با یکدیگر اشتباه شود. [اگر به ندرت بگوییم] بر اصل جامعه باطل غلبه دارد و حق مغلوب است، آن حقی که ما میگوییم مغلوب است و نیست حد اعلای حق است. بعلاوه چنین نیست که حق مغلوب است. همیشه در جنگهای حق و باطل، انسان میبیند که باطل بهطور موقّت میآید روی حق را میپوشاند ولی بعد آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند.
داستان عالِم و صدر اعظم
قصهای را شنیدهام که خیلی وقتها پیش اتفاق افتاده. یکی از علمای یکی از شهرستانهای فارس- که در قدیم خطاط زیاد داشته- به تهران آمده و در یکی از مسافرخانههای تهران ساکن شده بود.
در اینجا پولش را دزد میزند. مرد محترمی بوده. هیچ کس را هم نمیشناخته که از او کمک بگیرد.
بعد طرحی به فکرش میرسد برای اینکه تحصیل پولی کند. میآید فرمان امیرالمؤمنین به مالک اشتر را روی یک کاغذ اعلا با یک خط بسیار عالی مینویسد که آن را به صدر اعظم وقت اهدا کند. (طبق معمول، اینها هم پولی میدادند.) خیلی روی آن زحمت میکشد. بعد وقت میگیرد و نزد