روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٢٢ - ترجمه
كردى.يك روز در آمد [١]هيچ مرغ نيافت كودكى كوچك را ديد بر بود و ببرد،و روزى ديگر دخترى را ببرد.آنوقت شكايت با پيغامبر وقت كردند،او دعا كرد و گفت:اللّهمّ خذها و اقطع نسلها،بار خدايا بگير او را و نسل او را منقطع گردان! صاعقهاى بيامد و او را بسوخت و او را نسل نماند،دگر اثر او نديدند.پس عرب مثل زدند چيزهاى نايافت را به عنقاء مغرب،گفت:پس از آن آن قوم پيغامبر خود را بكشتند،خداى تعالى هلاك [٢]بر آورد ايشان را.
كعب الاحبار و مقاتل و سدّى گفتند:اصحاب الرّسّ،اصحاب«يس [٣]»بودند، و«رسّ»،نام چاهى است به انطاكيه كه ايشان حبيب نجّار را كه«مؤمن آل يس» بود بكشتند و در آنجا فگندند.
بعضى دگر مفسّران گفتند:اصحاب الرّس،اصحاب الاخدود بودند،و رسّ اخدود ايشان بود.
محمّد بن اسحاق روايت كرد از محمّد [٤]كعب القرظيّ كه،رسول-عليه السّلام گفت:اوّل كس كه روز قيامت به بهشت رود بندگكى [٥]سياه باشد،و آن آن بود كه خداى تعالى پيغامبرى را به شهرى فرستاد كه در آنجا خلقى عظيم بودند،از ايشان كسى ايمان نياورد مگر بندهاى سياه.آنگه اهل آن شهر بر پيغامبرشان برون [٦]آمدند و او را بگرفتند و چاهى بكندند و او را در آن چاه فگندند [٧]،و سنگى بزرگ بياوردند و بر سر آن چاه نهادند.
آن غلام سياه هر روز برفتى و پشتهاى هيزم گرد كردى و بفروختى و طعامى خريدى و بياوردى و به آن چاه فرودادى و به تنهايى آن سنگ برگرفتى و با جاى نهادى به يارى خداى تعالى.مدّتى همچنين مىبود [٨]،يك روز بيامد و به عادت هيزم گرد كرد و در پشت گرفت،چون خواست تا بردارد او را نعاسى پديد آمد و بخفت،
[١] .مش+چون.
[٢] .مش+كرد و دمار.
[٣] .آط،آج،لب،آل،مش:اصحابش،با توجّه به چاپ شعرانى(٢٧٢/٨)و فحواى عبارت،تصحيح شد.
[٤] .مش،مه+بن.
[٥] .آل:بندۀ گنگى.
[٦] .آب،آز،آل،مش:بيرون.
[٧] .آب،آج،لب،آل:افگندند.
[٨] .آج،لب،آل:مىكرد.