روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٤٨ - ترجمه
چندين شتر،و چندين گوسپند،و چندين بنده،و چند [١]زر و سيم.رسول-عليه السّلام-خشم گرفت و دست دراز كرد و [٢]از سنگريزۀ مسجد برگرفت و در كنار عبد الرّحمن عوف ريخت [٣]و گفت:اين بردار تا مالت بيشتر شود،آن سنگريزه در دست رسول -عليه السّلام-تسبيح كرد و چون به دامن عبد الرّحمن عوف رسيد درّ و مرجان گشت، آنگه گفت:يا عبد الرّحمن!نه چند [٤]بار گفتم كه كار فاطمه به من تعلّق ندارد،به خداى تعلّق دارد،و او را خداى دهد به آنكه خواهد.و اللّه اگر دگرباره از شما كسى او را از من بخواهد شكايت او را به خداى گويم.[و در آنكه سنگريزه بر دست رسول-عليه السّلام-تسبيح كرد] [٥]كعب بن مالك الانصارى اين بيتها بگفت-شعر:
فان يك موسى كلّم اللّه جهرة
على جبل الطّور المنيف المعظّم
فقد كلّم اللّه النّبىّ محمّدا
على الموضع الاعلى الرّفيع المسوّم
و ان يك نمل البرّ بالوهم كلّمت
سليمان ذا الملك الّذي ليس بالعمي
فهذا نبىّ اللّه احمد سبّحت
صغار الحصى في كفّه بالتّرنّم
عليك [٦]سلام اللّه ما هبّت الصّبا
و ما دارت الافلاك طورا بانجم
عبد الرّحمن ازآنجا برون آمد خجل شده،و با نزديك ابو بكر و عمر آمد و آنچه رفته بود بازگفت.پس از آن يك روز ابو بكر و عمر و سعد معاذ انصارى كه رئيس اوس بود حاضر آمدند [٧]و اين حديث كردند،گفتند:رسول سادات و اشراف قريش را رد كرد در باب فاطمه،و همهكس خطبه كردند و رغبت نمودند،و على ابو طالب هيچ تعرّض نكرد و خطبه نكرد همانا كه منع او از آن است كه مال [٨]ندارد،گمان چنان است كه خداى و پيغامبر فاطمه را براى او بازگرفتهاند و لكن بياييد تا برويم و از او بپرسيم و گوييم چه منع كرد تو را ازآنكه فاطمه را از رسول-عليه السّلام- بنخواستى [٩]و جمله بزرگان قريش خواستند؟اگر گويد:منع،قلّت ذات اليد است،
[١] .همۀ نسخه بدلها:چندين.
[٢] .همۀ نسخه بدلها+كفى.
[٣] .مش:انداخت.
[٤] .مش:چندان.
[٥] .اساس:ندارد،از آط،افزوده شد.
[٦] .همۀ نسخه بدلها:عليه.
[٧] .همۀ نسخه بدلها:آمد.
[٨] .همۀ نسخه بدلها:مالى.
[٩] .آط:بنخاستى.