روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٦٠ - ترجمه
و باقى درم به امّ سلمه داد و گفت:نگه دار تا به وقت حاجت.
اميرالمؤمنين برفت ازآنجا و يك ماه توقّف كرد و همه دل او مشتاق و معلّق [١]آن كار بود و لكن شرم مىداشت،و هروقت كه رسول-عليه السّلام-او را ديدى و به خلوت،گفتى:يا على!مىدانى كه من بهترين زنان جهان را به تو دادم،چه نكوست جفت تو.
چون يك ماه بر اين بر آمد،عقيل گفت:يا برادر!چرا فاطمه را بازنمىخواهى تا چشم ما روشن شود به اجتماع شمل شما؟على گفت:يا برادر!و اللّه كه رغبت من بيش از اين است،و لكن حيا منع مىكند مرا.گفت:بيا تا برويم و اين حديث با رسول بگوييم.برخاستند [٢]و برفتند.در راه امّ ايمن را ديدند مولاة رسول.گفت:كجا مىروى؟گفتند:پيش رسول خداى مىرويم به اين كار.گفت:شما به سلامت بازگردى،گفت:اين حديثى باشد كه به زفان [٣]زنان راست آيد تا ما بگوييم.آنگه برفت و به نزديك امّ سلمه رفت و اين حديث با او بگفت.او كس فرستاد و زنان رسول را-عليه السّلام-حاضر كرد و رسول-عليه السّلام-در آمد و گفت:براى چه مجتمع شدهاى؟امّ سلمه گفت:يا رسول اللّه!براى كارى كه اگر خديجه زنده بودى چشمش [٤]روشن بودى.رسول-عليه السّلام-چون نام خديجه شنيد بگريست،آنگه گفت:مانند خديجه كجا باشد!تصديق كرد مرا آنگه كه مردمان مرا تكذيب كردند، و انيس من بود چون مردمان مستوحش [٥]بكردند مرا،و مرا قوّت داد بر دين خداى و مواسات و مساعدت كرد با من به جان و مال،و خداى تعالى مرا فرمود تا او را بشارت دهم به خانهاى در بهشت از زمرد سبز كه در او تعبى و نصبى و ضجّتى نباشد.
زنان گفتند:يا رسول اللّه!هرچه تو از خديجه گويى بيش از آن باشد،جز آن است كه او با جوار رحمت ايزدى رفت،خداى تعالى او را مهنّا كناد و ما را با او حشر كناد.يا رسول اللّه!برادر و پسر عمّ تو-علىّ بن ابى طالب-مىخواهد كه فاطمه را با او دهى.رسول [٦]گفت:چرا [٧]نگفت اين حديث مرا؟گفتند:يا رسول اللّه!حيا منع-
[١] .همۀ نسخه بدلها+به.
[٢] .مش:برخواستند.
[٣] .آط،آب،آج،لب:به دست،مش:بر دست.
[٤] .همۀ نسخه بدلها+به آن.
[٥] .همۀ نسخه بدلها:موحش.
[٦] .آب،آج،مش+عليه السّلام.
[٧] .همۀ نسخه بدلها+او.