روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٠٦ - ترجمه
رسول-عليه السّلام-فروآمده [١]بود و لشكر فروآمده [٢]،در وقت هجير و گرمگاه و از كار من بىخبر [٣].
چون شتر من از دور پديد آمد،عبد اللّه بن ابىّ سلول و جماعتى منافقان بر سبيل طعن گفتند:اين نگر!زن پيغامبر با مردى بيگانه از راه بيابان مىآيد،چه ايمن نتوان [٤]بودن كه ميان ايشان ناشايستها رفته باشد!اين حديث به سرّ با يكديگر گفتند،و ما [٥]از آن بىخبر بوديم،و حسّان ثابت شاعر در آن جمله بود.ما با مدينه آمديم،و مردم اين حديث در زبان گرفتند و مىگفتند،و من بىخبر بودم از آن.و سبب آن بود كه چون در مدينه آمدم،بيمار شدم و يك ماه بيمار بودم،و رسول-عليه السّلام-با من بر عادت نبود،و من نمىدانستم [٦]كه سبب چيست،و چون در آمدى گفتى:بيمار چون است و برفتى،و بر من يك ساعت ننشستى،تا من از بيمارى بهتر شدم.
شبى از شبها با جماعتى از زنان به قضاى حاجت بيرون آمديم،و عادت چنان بود آنجا كه در سراها طهارت جاى نبودى،زنان به شب به صحرا بيرون شدندى يا در شهر جايى كه خربهاى [٧]بودى.و از جملۀ زنان امّ مسطح با ما بودى او را پاى به دامن در آمد،گفت:تعس مسطح،به روى در آيا [٨]مسطح!من گفتم:چرا مردى مسلمان را دشنام مىدهى كه به بدر حاضر بود؟و اين مسطح از خويشان ابو بكر بود و از جملۀ اصحاب افك بود.مادرش مرا گفت:ندانى كه او در حقّ تو چه گفته است؟گفتم:نه.گفت:او در حقّ تو چنين و چنين سخنى گفت.من دلتنگ شدم و بدانستم كه آن[٩٢-پ]گرانى رسول با من ازآنجاست.دستورى خواستم از رسول و گفتم:تا به خانه پدر روم.دستورى داد،من برفتم.مادر و پدر را گفتم:در حقّ من مردمان چه مىگويند؟ايشان گفتند:چنين حديثى مىگويند،و رسول-عليه السّلام-از آن دلتنگ است،و لكن ما را چيزى نگفت [٩].من در گريستن نشستم و شب و روز
[٢] [١] .همۀ نسخه بدلها:فرود.
[٣] .همۀ نسخه بدلها+بودند.
[٤] .همۀ نسخه بدلها:توان.
[٥] .آج،لب،آل:من.
[٦] .اساس:مىدانستم،به قياس با نسخه آط،و اتّفاق نسخه بدلها،تصحيح شد.
[٧] .همۀ نسخه بدلها:خرابهاى.
[٨] .آط،آب،مش:دراياد.
[٩] .همۀ نسخه بدلها+گفت.