دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٢٩ - ٦/ ١٣ عبد الله بن عباس
ابن عبّاس گفت: چرا نمىگويى نزديك به سيصد هزار تاست؟
٣٨٣٥. تفسير فرات: [ابن عبّاس]، كسى را ديد كه گِرد خانه خدا مىچرخد و مىگويد: پروردگار من! من در پيشگاه تو، از على بن ابى طالب بيزارى مىجويم!
ابن عبّاس گفت: مادرت به عزايت نشيند! [كاش] تو را از دست مىداد تا چنين كارى نمىكردى! سوگند به خدا، على، داراى سوابقى است كه اگر يكى از آنها بين ساكنان روى زمين تقسيم شود، براى همه آنان، كافى است.
گفت: يكى از آنها را به من بگو.
گفت: امّا اولين آنها اين كه او همراه پيامبر خدا به سوى دو قبله نماز گزارْد و با او مهاجرت كرد؛ و دومى آن كه هيچ بتى را پرستش نكرد.
گفت: اى ابن عبّاس! باز هم بگو كه من توبه كردم.
گفت: هنگامى كه پيامبر خدا مكّه را فتح كرد، بالاى كعبه، بتى يافت كه مردم به جاى خدا او را مىپرستيدند. على به پيامبر خدا گفت: من خود را تكيهگاه تو مىسازم و تو [براى شكستن بت]، بالاى دوش من برو.
پيامبر خدا فرمود: «اگر امّت من تكيهگاه من قرار گيرند، به خاطر [سنگينىِ] وحى، نمىتوانند مرا بالا نگه دارند؛ ولى من تكيهگاه تو مىشوم و تو روى دوش من بالا برو»، و پيامبر خدا تكيهگاه او شد و او بالا رفت و بت را گرفت و بر سنگْفرش حرم، پرتاب كرد كه تكّه تكّه شد. آنگاه، على، روى زمين پريد و خنديد. پيامبر خدا فرمود: «چه چيزى تو را به خنده انداخت؟». على گفت: در شگفتم كه روى زمين افتادم و هيچ احساس درد نكردم.
پيامبر خدا فرمود: «چهطور احساس درد كنى، در حالى كه محمد ٦ تو را به دوش كشيد و جبرئيل ٧، تو را به زمين گذاشت؟».
... آن مرد به ابن عبّاس گفت: بيشتر بگو. من توبه كردم.
گفت: پيامبر، دست من و دست على بن ابى طالب را گرفت و تا پاى كوه بُرد. آنگاه پيامبر خدا، دستهايش را بلند كرد و فرمود: «پروردگارا! براى من، وزيرى از بينِ كسانم قرار ده؛ على را، و به وسيله او پشتم را قوى ساز».
[ابن عبّاس گفت:] شنيدم كه منادى از آسمان ندا سرداد كه: درخواستت داده شد، اى محمّد!