دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٢٥ - ٦/ ١٣ عبد الله بن عباس
و على، جان خود را معامله كرد، لباس پيامبر ٦ را پوشيد و در جاى او خوابيد و مشركان [در آن زمان]، پيامبر ٦ را [از بيرون خانه] آماج سنگها قرار مىدادند. ابو بكر آمد و على خوابيده بود و ابو بكر پنداشت كه او پيامبر ٦ است. على، به او فرمود: «پيامبر خدا به طرف چاه ميمون رفته است. خود را به او برسان». ابو بكر به راه افتاد و با پيامبر ٦ وارد غار شد.
و همان گونه كه بر پيامبر ٦ سنگپراكنى مىكردند، به سوى على هم سنگ پرتاب مىكردند و او [از درد] به خود مىپيچيد؛ ولى سرش را در مَلحفه پيچيده بود و تا صبح، سرش را بيرون نياورد. صبح، سرِ خود را از زير ملحفه بيرون آورد. آنان گفتند: تو ناكسى! به يار تو كه سنگ پرتاب مىكرديم، به خود نمىپيچيد؛ ولى تو به خود مىپيچيدى و اين كار تو براى ما غريب بود.
و پيامبر ٦ در جنگ تبوك با مردم به راه افتاد. على به وى گفت: من هم با شما بيايم؟ پيامبر خدا فرمود: «نه». على گريست.
پيامبر ٦ به او فرمود: «آيا خشنود نيستى كه نسبت به من، چون هارون نسبت به موسى ٧ باشى، جز آن كه تو پيامبر نيستى؟ آگاه باش كه سزاوار نيست من بروم، جز آن كه تو جانشين من باشى».
و پيامبر خدا به او فرمود: «تو پس از من، ولىّ هر مؤمنى».
و پيامبر ٦ همه درهاى [باز شده به] مسجد، جز در [خانه] على را بست و او در جنابت، وارد مسجد مىشد و مسجد، محلّ گذر او بود و او راهى جز مسجد نداشت.
و پيامبر خدا فرمود: «هر كسى كه من ولىّ اويم، على ولىّ اوست».
٣٨٣٢. مُرُوج الذهب به نقل از ابن عبّاس، در جواب معاويه كه از وى پرسيد: نظرت درباره