دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠١ - ٦/ ١١ سعد بن ابى وقاص
و در روز خيبر شنيدم كه مىفرمود: «پرچم را به كسى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش او را دوست مىدارند». ما همه براى گرفتن پرچم، گردن كشيده بوديم. پيامبر ٦ فرمود: «على را برايم فرا بخوانيد» و او را در حالى كه چشمْ درد داشت، آوردند. از آب دهانش به چشم او ماليد و پرچم را به وى داد و خداوند، او را پيروز گردانْد.
و هنگامى كه آيه: «بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان را فرا خوانيم»، نازل شد، پيامبر خدا، على و فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند و فرمود: «پروردگارا! اينها خاندان مناند».
٣٨٠٦. المستدرك على الصحيحين به نقل از عامر بن سعد: معاويه به سعد بن ابى وقّاص گفت: چه چيزْ تو را از دشنام دادن به پسر ابو طالب باز مىدارد؟
گفت: از سه چيزى كه پيامبر خدا به او فرمود، ياد مىكنم و به وى ناسزا نمىگويم و براى من، يكى از آنها عزيزتر از شتران سرخ موى است.
معاويه گفت: اى ابو اسحاق! آن سه چيستند؟
گفت: هنگامى كه به ياد مىآورم وحى بر آن حضرتْ نازل شد و او على، دو پسرش و فاطمه را برگزيد و جامه خود را بر سر آنان كشيد و فرمود: «پروردگارا! اينان كسان مناند»، او را ناسزا نمىگويم.
و هنگامى كه به ياد مىآورم در جنگ تبوك، پيامبر خدا او را به جاى گذاشت و على به او گفت: آيا من را در بين بچهها و زنان به جا مىگذارى؟ و پيامبر ٦ فرمود: «آيا خشنود نيستى كه نسبت به من، چون هارون نسبت به موسى ٧ باشى، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست»، او را ناسزا نمىگويم.