دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٥ - ٣/ ٧ امام به شعر، خود را توصيف مىكند
و منافقان بر خودم، پيش او شكايت كرده بودم و به من فرمود:" روز واپسين كه شد، من ريسمان و بند او[١] (بند او از عرش خداوندى) را خواهم گرفت و تو اى على به كمربند من چنگ خواهى زد و نسل تو به كمربند تو و پيروان شما، كمربند شما را خواهند گرفت". خداوند، چگونه با پيامبرش معامله خواهد كرد و پيامبر با وصىّ خود؟
اى حارث! اين را به عنوان قطرهاى از دريا بگير. بلى! تو با كسى هستى كه دوست مىدارى و براى تو همان است كه به دست آوردهاى (اين را سه بار تكرار كرد)».
حارث برخاست و در حالى كه ردايش را روى زمين مىكشيد، گفت: از اين پس، باكم نيست كه كِى مرگ را ملاقات كنم و يا مرگ، مرا ملاقات كند![٢]
٣/ ٧
امام به شعر، خود را توصيف مىكند
٣٦٩٦. تاريخ دمشق به نقل از ابو عبيده: معاويه به على بن ابى طالب ٧، نوشت: اى ابوالحسن! من فضايل فراوانى دارم. پدرم در دوران جاهليّت، رئيس بود، و در اسلام، من پادشاه شدم، و من، برادر زنِ پيامبر خدا هستم و دايىِ مؤمنان و كاتب وحىام.
على ٧ فرمود: «آيا فرزندِ جگرخوار، به فضايل، بر من فخر مىفروشد؟!». آنگاه فرمود: «اى غلام! بنويس:
محمّدِ نبى، برادر و پدر زنم است
حمزه سيد الشهدا، عمويم است.
و جعفر كه پگاهان و شامگاهان
با فرشتگان پرواز مىكند، برادرم است.
[١] حُجزه كه در متن روايت آمده، محل بستن كمربند است؛ ولى بعدا به كمربند اطلاق شده است و با چنگ زدن و پناه بردن استعمال مىشود و برپايه سخن على ٧ حجز در اينجا به معناى فرمان و دستور الهى است( بحار الأنوار: ج ٤ ص ٢٤).
[٢] نيز، ر. ك: ج ٩ ص ٢٢٩( سيد حميرى).