گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٢٦٩ - تفسِیر آِیۀ ربّ هَب لِی حُکمًا و ألحقنِی بالصّالِحِین
تزلزل را از بِین بِبَر. حکم، ِیعنِی مسألهاِی که موجب رفع شک و تردِید بشود.
از اِین باب به حکمت، حکمت مِیگوِیند؛ چون شک و تردِید را از ذهن انسان و نفس انسان مِیزداِید. وقتِی که نظر به اشِیاء مِیکند به دِیدۀ شک و تردِید نظر نمِیکند، به دِیدۀ قطع و برهان و ِیقِین نظر مِیکند. بالاترِین مرتبۀ حکم، مرتبه علم حضورِی است که دِیگر به هِیچ وجه من الوجوهِی تردِید وجود ندارد. حتِی در مورد قطع هم دِیده شده گاهِی اوقات براِی ما قطعِ اشتباه، پِیدا مِیشود. مثل قَطّاعِی که خِیلِی قطع پِیدا مِیکند و همهاش اشتباه است و از اِین کلمۀ قَطّاع اشتباه در مِیآِید. دلِیلش اِینکه بِیش از دِیگران قطع پِیدا مِیکند.“
ِیکِی از دوستان سابق که الآن فوت کردهاند مِیگفت: ِیک روز عصر، به همراه سِیدِی که خِیلِی صاف و نازنِین بود. در باغهاِی بِیرون همدان مِیرفتِیم. چند ساعتِی آنجا بودِیم و برگشتِیم. هفته بعد دوباره به همان محلِی که مرتبۀ قبل رفته بودِیم رفتِیم. رسِیدِیم سر ِیک دو راهِی و چون ما همدانِی بودِیم و راه را مِیشناختِیم گفتِیم از اِین طرف باِید بروِیم و او مِیگفت نه! از اِین طرف باِید بروِیم.او مِیگفت، هر چه من گفتم که قطع دارم که از اِین طرف باِید رفت و ما همدانِی هستِیم، تو چه مِیگوِیِی؟ مِیگفت نه. گفتم: به چه حسابِی اِین حرف را مِیزنِی؟ گفت: هفته پِیش که ما داشتِیم از اِینجا مِیرفتِیم دو کبوتر از بالاِی سرِ ما آمدند و رفتند در همان مسِیرِی که بودِیم. الآن من دِیدم همان دو کبوتر آمدند و از اِینجا رفتند و چون معلوم است که به لانۀشان دارند مِیروند، پس اِین راه ما اشتباه است و باِید از اِین طرف بروِیم. حالا آِیا اِین همان دو کبوتر هستند ِیا نه؟ آِیا مِیخواهند ِیک جاِی دِیگر برود ِیا همانجا؟ اِین موارد اصلاً ملاحظه نمِیشود و قطع هم پِیدا کرده بود و محکم اِیستاده بود.
به اِین شخص، قَطّاع مِیگوِیند ولِی بعد براِی انسان کشف خلاف مِیشود. امّا اِین قطع که ما مِیگوِیِیم، قطعِی است که کشف خلاف در آن نِیست. مثل اِینکه شما با چشمتان چراغ را مِیبِینِید و هر کسِی دلِیل بِیاورد بر عدم وجود سراج، شما به او مِیخندِید و مِیگوئِید من با چشم مِیبِینم در حالِی که تو دارِی دلِیل مِیآورِی؟