گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٢٢٢ - امتحانات عجِیب خداوند از اولِیاء خودش
اخلاقِی ظرِیف و دقِیقِی بود. در آن سفرِی که ما در زمستان براِی مجلس عقد و وصلت و زفاف اخوِی، آقاِی سِید علِی به قم آمده بودِیم، ـ البته شاِید براِی بعضِیها اِین مسائل قابل قبول نباشد ـ آقا در ِیک اطاق تنها بودند. چون والده و چند نفر، همه با ما آمدند. ولِی اِیشان چند روز زودتر آمده بودند فقط آقاِی سِید علِی آنجا بود ـ البته همشِیره و آقاِی سِید جعفر هم بودند ـ و در آن زمان بِین ما و برخِی افراد مسائلِی وجود داشت که من از آنها به دلِیل برخِی رفتارها دلگِیر شده بودم و در مسائل آنها دخالت نمِیکردم و کناره گرفته بودم تا جرِیانات به نحو عادِی بگذرد. ِیک شب مرحوم آقا، ما را صدا زدند و با ما خِیلِی صحبت کردند. مِن جمله صحبتهاِیِی که کردند اِین بود که گفتند: اخِیراً دارند من را براِی ِیک عملِی که سابق انجام دادم بازخواست مِیکنند و در آن عمل با اِینکه حقّ با من بود، ولِی دل ِیک نفر از من رنجِیده شده بود، ِیعنِی باِید بِیاِیِی حساب پس بدهِی، قضِیه اِین بود که مِیگفتند تو در آن خانهاِی که در احمدِیّه مِیساختِی ِیک روز که راه پلهاِی براِی پشت بام درست مِیشد. در آن راه پله، آن بنّا، هر کارِی مِیکرد راه پله، درست در نمِیآمد. آن وقت تو مِیگفتِی که باِید اِین کار را بکنِی، بنّا مِیگفت نه اِین کار باِید بشود. آقا مِیگفت: ما دست نزدِیم، گفتِیم خوب بگذار بسازد، وقتِی که ساخت در پاگرد گِیر کرد، نمِیدانست چکار کند و چه جورِی در بِیاورد، لذا مجبور شد خراب کند. بعد من گفتم اگر ِیک خرده پاگرد را زِیاد کنِی و ِیک پله هم بدهِی مسأله تمام مِیشود. دوتا پاگرد بالا باشد، ِیکِی اِین طرف و ِیکِی هم ِیک پله بالاتر ـ که الآن اِینطور است ـ به من مِیگوِیند تو چرا اِین حرف را جلوِی بنّاها زدِی که او منفعل شود. عجِیب اِینجاست که مِیگفتند تو اصلاً چرا باِید خانهاِی بسازِی که در آن خانه؛ به ِیک چنِین مسألهاِی گِیر کنِی ـ با اِینکه حق با تو است و غِیر از اِین هم امکان ندارد ـ ولِی دل ِیک شخص مؤمنِی بشکند. آن شخص مؤمن بود، ولِی سلمان فارسِی نبود. چون در آن زمان از بانک، پولِ نزولِی گرفته بود و با آن پول، ساختمانِی را در خِیابان ولِی عصر ساخته بود ولِی پول نزولِی را هم، نتوانسته بود بپردازد لذا