گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٢٢٣ - امتحانات عجِیب خداوند از اولِیاء خودش
همه چِیزش را گرفته بودند. فردِی بود که رِیش داشت، گاهِی براِی نماز به مسجد مِیآمد ولِی براِی خدا فرقِی نمِیکند. من به آقا گفتم: آقا اگر اِینطور است خدا حافظِ شما، ما رفتِیم. شما را براِی ِیک کارِ حق، دارند حساب مِیکشند. ما که هر قدممان مرخصِیم!! الآن مِیگوِیند: تو اصلاً چرا باِیستِی زمِینهاِی به وجود بِیاورِی که همچنِین دلِی من باب مثال بشکند. آقا را محاکمه کردند و حکم هم صادر کردند، به چند ضربه شلاق که عبارت بود از سکته قلبِی.
ِیک روز که من وارد خانه شدم دِیدم مثل مارگزِیده دارند به خودشان مِیپِیچِیند عبارتشان اِین بود ـ اِین مطالبِی که مِیگوِیم نمِیخواهم ِیأس اِیجاد کنم، هر که بامش بِیش، برفش بِیشتر، خدا اصلاً با ما کارِی ندارد، ما مرخصِیم!!، ِیعنِی اِیشان مِیخواستند به من اِین مطالب را تلقِین کنند که الآن، تو که در ِیک مسأله حقِی با ِیک جرِیان، مِیخواهِی مبارزه کنِی باِید اِین جهات را هم در نظر بگِیرِی، گر چه حق است ولِیکن حقّ باِید به صورتِی پِیاده شود که کسِی رنجِیده نشود. چون مسأله خِیلِی دقِیق و خِیلِی عجِیب است. به اِین شخص، استاد کامل مِیگوِیند که مِیتواند تربِیت کند اِین نکات را بِیان مِیکند. آقا، چرا کامل بودند به خاطر اِینکه اِین مسائل را به شاگردشان تفهِیم مِیکردند. ما در بِیان حقّ و در راه حقّ، باِید به گونهاِی قدم بردارِیم که دل مؤمنِی نشکند با اِینکه حقّ است. اِین مسأله خِیلِی مهم است، آن موقع در مشهد بودم، ِیک شب که درد دِیسک اِیشان خِیلِی زِیاد شده بود. صبح؛ والده به من تلفن کرد که بلند شو بِیا ببِین به سر پدرت چه آمده؟! ما که رسِیدِیم تازه دردش کم شده بود. ـ ما کمرمان دِیشب به نحوِی درد گرفت که نصف شب از خواب بلند شدم، (اِیشان روِی زمِین مِیخوابِیدند، اواخر عمر به خاطر وضع کمرشان روِی تخت مِیخوابِیدند) مِیگفتند: خواستم از رختخواب بلند شوم و بنشِینم، ِیک ساعت و نِیم تقلّا کردم و نتوانستم، ِیعنِی حتِی به اِین مقدار که بلند شوم و بنشِینم، نتوانستم!! بعد اِیشان مِیگفتند که در بِیمارستان دردِ من، به نحوِی بود که حاضر بودم با تبر،