گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ١٣٣ - براِی ظهور تعِیّنات نِیاز به روشناِیِی و بصر دارِیم
|
هر کسِی از ظن خود شد ِیار من |
از درون من نجست اسرار من[١] |
خلاصه اِین فِیل بِیچاره، هزار تکه شده بود و هر کسِی مِیگفت ِیک جور است.
معرفت ما هم اِینگونه است ِیعنِی هر کسِی، از دِید معرفت خودش به خدا نگاه مِیکند و مِیگوِید خدا اِینگونه است، ولِی خدا به حرفهاِی ما کارِی ندارد که ما به او چه مِیبندِیم، مِیگوِید: شما هر چه مِیخواهِید بگوئِید من بالاتر از اِین حرفها هستم، هر جا هم مِیخواهِید بروِید ولِی من بالاتر از اِین حرفها هستم. بالأخره ِیا با زبان خوش ِیا با زبان غِیرخوش، ما به تو مِیفهمانِیم که ما که هستِیم. چرا اِینگونه است؟ چون اِینها در تارِیکِی دِیدهاند، ِیک شعرِی هم دارد که مِیگوِید:
دفاع از تشِیّعِ مولانا
|
تو علِی را به تارِی دِیدهاِی |
زِین سبب غِیرِی بر او بگزِیدهاِی[٢] |
مولانا را که مِیگوِیند سنِّی است به اِین اشعارش نگاه نمِیکنند. او چه مِیگوِید؟ «تو علِی را به تارِی دِیدهاِی» به تارِی ِیعنِی چه؟، ِیعنِی اگر تو حقِیقت علِی را مِیدِیدِی دِیگر دنبال ابوبکر نمِیرفتِی، چون علِی را در تارِیکِی دِیدِی، زِین سبب غِیر او را برگزِیدهاِی. غِیر چِیست؟ ابوبکر است. خلاصه ما همه، علِی را به تارِی مِیبِینِیم، چشم ندارِیم ببِینِیم که آن مقام، به چه کِیفِیت است؟
براِی ظهور تعِیّنات نِیاز به روشناِیِی و بصر دارِیم
پس اولاً براِی ظهور تعِیّنات نِیاز به روشناِیِی است و ثانِیاً نِیاز به بصر است، اگر ما چشم داشته باشِیم ولِی همه جا تارِیک باشد فاِیده ندارد، اگر همه جا روشن باشد ما چشم نداشته باشِیم، باز فاِیده ندارد. باِید اِین دو جهت در بروز و ظهور تعِیّن روشن باشد و لذا مسأله اول، مسأله توحِید است. توحِید خودش را نشان داده در همه جا، ولِی ما کور هستِیم.
[١]ـ مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
[٢]ـ مثنوِی معنوِی.