گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ١٣٩ - بِیان سفرِ من الخلق الِی الحق و من الحق الِی الخلق بالحق
مسخره کنِیم، آنها هم ما را مسخره مِیکنند براِی اِینکه اِین علم و رِیاست و مرجعِیت از آنِ دِیگرِی است، واقعِیتِ مسأله ِیکِی است.
حال صحبت در اِین است که چون ما احتِیاج به روشنائِیها دارِیم، لذا آن مقام، چون مقامِی است که در آن اصلاً هِیچ تعِیّنِی نِیست و در آن هِیچ ظهور و بروزِی نِیست و آن مقام ِیک مقامِی است که باطنِ باطنِ باطنِ همۀ اشِیاء است و حقِیقت همۀ تعِینات است.
”ولِی در مقام هوهوِیّت دِیگر در آنجا هِیچ اسمِی نِیست، نه اِینکه مقام هوهوِیّت، ِیک مقامِی است جداِی از بقِیه مقامها و در کنار و در قبال بقِیّۀ مقامها و در مقابل و مضاد با بقِیه مقامها، نَه! آن مقامِی است که عبارت است از وجود بسِیط که بسِیط الحقِیقة کُلُّ الاشِیاء است، ِیعنِی در آن مقام، دِیگر ظهورِی نِیست و در آنجا چشمِی نِیست، ِیعنِی هم ظهور در آنجا از بِین رفته و هم بِیناِیِی.“
بِیان سفرِ من الخلق الِی الحق و من الحق الِی الخلق بالحق
آن مقام، مقام فناء محض است که در آنجا اصلاً سالک چشم ندارد که ببِیند و چِیزِی نِیست که آن را ببِیند. حال که مِیخواهد از آن مقام بِیرون برگردد، هم چشم دارد و هم همه چِیز وجود دارد. قبل از اِینکه مِیخواست برود در سفرِ من الخلق الِی الحق، همه چِیز بوده است، در آنجا هم همه چِیز بود و چشم نداشت. حال که دارد برمِیگردد، همه چِیز هست و چشم هم دارد، لذا من الحقِ الِی الخلقِ بالحق، مِیشود که اِین عبارت از سفر سوم اوست که در اِینجا از حق برمِیگردد. از مقام فناء برمِیگردد، تنازل پِیدا مِیکند، ِیعنِی دوباره سِیر نزولِی او شروع مِیشود، ولِی نه مثل اول، به ِیک نحوۀ دِیگرِی توأم با صعود در آنجا، هر دو با هم مِیآِید، به موازات هم و در اِینجا همه چِیز هست.
|
ِیار بِیپرده از در و دِیوار |
در تجلِی است ِیا اولِی الابصار[١] |
[١]ـ دِیوان هاتف اصفهانِی.