گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٨٨ - اخلاص و حمِیّت مرحوم آِیه الله بروجردِی و حکاِیتِی در اِین مورد
واقعاً مرد غِیورِی بود، و از اِینکه مِیدِید نواب صفوِی و فدائِیان اسلام دارند حوزه را به هم مِیرِیزند واقعاً ناراحت بود و در کشته شدن نوّاب صفوِی از شدّت ناراحتِی تب کرد. ولِی مِیگفت: اِینها فرزندان من هستند اما دارند حوزه را از بِین مِیبرند. چه کار کنم با اِینها؟! ِیک مشت آدم، وسط افتادهاند و دارند آِیندۀ حوزه را از بِین مِیبرند.
مِیآمدند درس آقاِی بروجردِی و مِیگفتند:
|
خانه از پاِی بست وِیران است |
خواجه در بند نقش اِیوان است[١] |
خلاصه همه جا را به هم مِیرِیختند، آقاجان، هر کارِی ِیک حساب و کتابِی دارد، خدا رحم کرد که حکومت دست شما نِیفتاد و الاّ معلوم نبود چه بر سرِ کشور مِیآمد. ِیک افغانستانِی درست مِیشد، اِین طرز مرامِ آقاِی بروجردِی بود که مملکت را نگه داشت.
مرحوم آقا، قضِیهاِی از اِیشان نقل مِیکردند: که ِیک روز، آقاِی شِیخ اسماعِیل ملاِیرِی مِیگفت در آن زمانِی که تودهاِیها با مصدّق همکارِی مِیکردند، و مِیتِینگ دادند و تظاهرات کرده بودند و خطر بزرگِی براِی مملکت به حساب مِیرفت و از آن طرف هم، مصدّق، با آخوندها چپ افتاده بود. ِیکبار که آقاِی بروجردِی در تابستان در ِیکِی از ِیِیلاقهاِی اطراف قم بودند نصف شب بلند شدم دِیدم صداِیِ مناجات مِیآِید، دِیدم آقاِی بروجردِی بلند شده و در حِیاط منزل نماز شب مِیخواند و در نماز شب، بندۀ خدا مِیگفت: (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ)، دائماً تکرار مِیکرد و به قصد انشاء مِیخواند (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ) و بعد هِِی مثلاً (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ) را، مِیخواند و (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ) را مِیخواند و خِیلِی با حرص، قنوت را مِیخواند. مِیگفت صبح گفتم آقا، من دِیشب بلند شدم دِیدم که شما خِیلِی ملتهب هستِید، (قُلْ أَعُوذُ) را با حرص و شدت مِیخوانِید؟ اِیشان گفتند: آقا مملکت دارد از بِین مِیرود و ما باِید متوسّل شوِیم اِینطور که نمِیشود رها کرد؟ کدام ِیک از اِین آقاِیان،
[١]ـ امثال الحکم دهخدا، ج ٢، ص ٧١٢، به نقل از سعدِی.