گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ١٣٦ - توهِین ِیکِی از اساتِید لمعه، به شهِید اول، و گرفته شدن علمِ او توسط ِیک دروِیش
|
بزرگش ندانند اهل خرد |
که نام بزرگان به زشتِی برد[١] |
ِیک دروِیشِی کنار مجلس نشسته بود، ِیک نگاهِی به او مِیکند و بلند مِیشود و مِیرود. اِیشان درس را تمام مِیکند و منزل مِیآِید. شب که مشغول مطالعه مِیشود، مِیبِیند هِیچ چِیز نمِیفهمد چرا اِینطورِی است؟! کتاب را باز مِیکند، هِیچ چِیز نمِیفهمد، اصلاً عبارت را نمِیتواند بخواند. فقط ِیک خطوطِی مِیبِیند که جلوِی چشمش هست، دائماً نگاه مِیکند، آب به صورتش مِیزند، مِیبِیند که متوجه نمِیشود. مِیگوِید: خداِیا چرا اِینطورِی است، همسرش را صدا مِیکند و مِیگوِید ما که از اِین چِیزِی نفهمِیدِیم حالا تو بخوان ببِین چِیزِی مِیفهمِی؟ خانمش هم مِیخواند ولِی مِیبِیند نمِیفهمد که اِین، چه مِیگوِید. صبح بلند مِیشود و با خود مِیگوِید حالا بروِیم سر درس، ببِینِیم چه مِیشود؟ مِیآِید و کتاب را باز مِیکند، هر چه نگاه مِیکند مِیبِیند هِیچ چِیز نمِیفهمد. فقط ِیک خطوطِی هست، خداِیا چرا اِینطور شدم؟ خلاصه ِیک طورِی سر هم مِیکند که من امروز ناراحتِیدارم، قدرِی کسالت مزاج دارم، حالا فعلاً امروز درس تعطِیل باشد. بلند مِیشود و مِیرود بِیرونِ طهران، همِین طور عصبانِی، ناراحت، مِیرود تا کنار ِیک نهر آبِی مِیرسد آنجا مِینشِیند. مِیبِیند آن دروِیش دِیروزِی که آنجا بود، اِینجا نشسته است. دروِیش مِیگوِید: اهانت به بزرگان جاِیز نِیست مقام شهِید، بالاتر از اِین است که تو و امثال تو بخواهِید به او اهانت کنِید. برو دِیگر از اِین کارها نکن! ِیک دفعه مِیبِیند هر چه بود برگشت.
مطلب اِینطور است. اِین علمِی که ما دارِیم، اگر از ما بگِیرند هِیچ چِیز را نمِیتوانِیم تشخِیص بدهِیم. به خداِی لاشرِیک له، اِین واقعِیت محض است و هِیچ شکِی در آن نِیست. اگر در وجود خود ما، شک باشد من معتقدم که در اِین قضِیه شک نِیست. ما فقط مرآت و آِینه هستِیم، به اندازۀ ِیک سرسوزن اگر شما در اِین
[١]ـ گلستان سعدِی.