ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٧ - على«ع» در دوران تشكيلات حزبى اسلام در مكه معظمه
تاريخ. سير حزبى اسلام را در دوران پر تشويش مكه و در تنگناى حملات قريش نتوانسته درست تشريح كند و تا آنجا هم كه ميتوانسته شايد براى حفظ آبرو و خاطر خواهى زمامداران سياسى و صاحب نفوذ اسلام از قلم انداخته، در صورتى كه سيره ابن هشام كه نسبتا از روى تحقيق و بىطرفى نوشته شده بسيارى از اشعار و بعضى از نطقها را از قلم انداخته و از اظهار آن صريحا عذر خواسته اشخاصى كه پيش از او بودهاند و در كنترل سياست بنى اميه قرار داشتهاند البته جرأت اظهار بسيارى از حقائق را نداشتهاند و يا براى حفظ منافع خود نخواسته بگويند.
بهر حال تاريخ مبارزات حزبى و تشكيلات سرى اسلام در مكه بسيار مبهم و نارسا است و خصوص نسبت بشخصيت على ٧ كه هم در آن دوره او را كودكى خردسال محسوب داشته و كارهاى او را هر چه بزرگ و قابل اهميت بوده در شمار نگرفتهاند و يا در دوران تاريخ نگارى از نظر انداخته و ضبط نكردهاند آنچه از مبارزات او در اين دوره در سطور تاريخ مانده و از دست ساقطكنندگان در رفته است چند قسمت است:
١- فخار بن معد موسوى در كتاب خود الحجة على الذاهب گويد قريش بنى هاشم را بجز ابو لهب و ابو سفيان نواده عبد المطلب بشعب ابى طالب راندند و مدت سه سال در آنجا محاصره بودند هر گاه رسول خدا در بستر خواب خود مىآرميد و قريش خوابگاه او را ميشناختند ابو طالب مىآمد و او را از بستر خود بلند مىكرد و فرزندش على ٧ را بجاى او ميخوابانيد يك شب على ٧ گفت پدر جان قريش در كمينند و من كشته ميشوم ابو طالب در پاسخش اين اشعار را سرود:
فرزند جانم صبر كن كه شايستهتر است* سرانجام هر زندهاى مرگ است* در اين بلاى سخت ما ترا بخشش كرديم* براى قربانى حبيب و زاده حبيب خود* اگر مرگ فرا رسد تير اجل هميشه در پرش است* گاهى بهدف ميرسد و گاهى نميرسد* هر زندهاى هر چند هم زنده ماند* در پايان شربت مرگ خواهد چشيد* امير مؤمنان در پاسخ پدر با اين اشعار او را شاد نمود:
ميفرمائى در يارى احمد شكيبا باشم* بچشم آنچه گفتم از روى بيتابى نبود* ولى ميخواهم فداكارى مرا به بينى* و بدانى كه من هميشه فرمانبردار شما هستم* و كوششم براى خدا در يارى احمد* محمود پيغمبر هاديست چه كودك باشم چه برنا* ٢- در همين كتاب از ابو الفرج اصفهانى بازگو كرده است كه ابو بشر ميگفت در زمانى كه پيغمبر ٦ و سلم در مكه بود على ٧ هر كس را ميديد از پيغمبر بدگوئى ميكند تاب